۴۳۵. تکواندو
پادشاه خیال داشت خوب بخوابد اما بیدار شد. زن زودتر بیدار شده بود. قرار بود برود پیش دوستش. در کافهای که زیاد دور نبود قرار داشتند. با موتور رساندمش. برگشتم خانه چای مادر مثل همیشه دم بود. پدرم هم داشت چای میخورد. چای ستونِ خانهی مادر است. پدرم همیشه قبل از صبحانه چند تایی چای میخورد تا به قول خودش روشن شود. بعد تازه میرود سراغ صبحانه. البته سه شنبهها زودتر این مراحل را طی میکند تا به استخر برسد. به من هم گفت اگر میخواهم با او به استخر بروم اما زیاد حوصله نداشتم.
زن کمی بعد خبر داد که بروم دنبالش. هوا گرم بود. زیر پل ماشین کسی خراب شده بود و یک خیابان را بند آورده بود. به زحمت به کافهای که زن گفته بود رسیدم. کافهای بود مخصوصِ خانمها. زن جلوی در ایستاده بود و سوار شد. توی مسیر چشمم به یک لوازم التحریری جدید افتاد نوشته. قبلا آنجا کافه کتاب بود. رفتیم و تماشایش کردیم. چیز خاصی نداشت، از این مجموعههای تقریبا مذهبی بود. این جور مجموعهها را میشود از قیافه همان فروشندهای که پشت میز است و المانهای روی در و دیوار شناخت. اگر مرد باشند معمولا سر و ریشِ بوری دارند با یک عینک مهندسی و کمی هم تپل هستند. با پیراهنهای روشن در طیف کِرِم و سفید که خطهای کمرنگی دارند. اگر هم خانم باشند. روسری روشن دارند با چادر ملی و آستینهایی که با روسری ست است و گیرههای ادایی کنار روسری. خلاصه زود از آنجا رفتیم. زن گفت بستنی میخواهد. این بار بستنی سنتی میخواست. رفتیم جایی که دوست داشت تا بخرد. توی سایه پارک کردم تا بستنی تمام شد. بعد رفتیم خانه.
ناهار تهچین مرغ زعفرانی داشتیم. مادرم مثل کیک آن را برگردانده بود. بسیار هوس انگیز بود و پادشاه زیاد خورد. زن بعد از ناهار رفت بالا تا بخوابد. خواهرم دستگاه بازی را آورده بود. تا عصر بازی کردیم. یکی از خواهرزادههایم که ۹ ساله است تازگی رفته کلاس تکواندو و از پادشاه به عنوان کیسه بوکس استفاده میکند. نیم وجبی لگدهای پر زوری دارد. بعد تازه باورش نمیشود که درد دارد و محکمتر هم میزند.
شب زن گفت برویم بالا کمی با هم خلوت کنیم. رفتیم. برای شام مادرم صدایمان زد. شام که خوردیم پادشاه کمی فوتبال تماشا کرد و بعد رفتیم بالا. زن کلی گلایه داشت و اشک و غصه. بعد کم کم توی بغل پادشاه آرام شد و خوابید. پادشاه زود خوابش نبرد. حالم جور خاصی بود. حالا تا ببینم چه میشود.