خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۶۴. عروسی

پنجشنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۳، ۷:۲۵ ق.ظ

روز زود شروع‌ شد. روز بوی آش نذری می‌داد. هنوز خبری نبود. زن دیشب استرس داشت برای آش امروز. با هم کلی پیاز خرد کردیم، همان پیاز ها که اندازه‌ی کله محمود بقال بود. اشک پادشاه درآمد و توی دلم می‌گفتم درد و نفرین درد و نفرین. زن پیازها را سرخ کرد و زرچوبه و بعد نعنا به آن اضافه کرد. بعد حبوبات پخته شد و بعد سبزی و عدس. دست آخر هم آب کافی روی آنها ریخت. حدود ظهر بود که یک بسته رشته هم اضافه کرد. آشِ خوبی شد. کمی سفت بود اما دوست داشتم. توی ظرف‌های یک بار مصرف ریخت و توی سینی بزرگ چید. بردیم دم خانه‌ی رعیت پخش کردیم تا چشمشان را بگیرد و حواسشان باشد بر سفره‌ی چه پادشاه رعیت پرور و دست و دلبازی نشسته‌اند.
احتمالا شنبه به شهرمان می‌رویم. دلم برای آنجا تنگ می‌شود. در ده دوازده سال گذشته اغلب به دلیلی دور بوده‌ام هنوز هم هستم و شاید همین همیشه شوقم را به شهر بیشتر کرده. زن امروز فال گرفته بود. نمی‌دانم چه جور فالی اما می‌‌گفت توی اینستاگرام بوده و گفته به عروسی دعوت می‌شوید. مادرم تماس گرفت و گفت آخر ماه عروسی دعوتیم. حتی زن پرسید بپرس کجا چون در فال آمده توی باغ دعوتیم. مادرم گفت در باغی خارج از شهر. باید فالگیر را گیر بیاورم و بعد به عنوان پیشگوی دربار استخدام کنم. زن می‌خندید و از درست درآمدن فال ذوق کرده بود‌. بعد هم فوری رفت سراغ لباس‌هایش و آنهایی که می‌خواست برای عروسی بپوشد نشان داد. زن عروسی دوست دارد. من نه. من زیاد از جمع خوشم نمی‌آید. اما خب می‌شود رفت برای دیدن رعیتِ خنده‌دار. واقعا اغلب ملت خنده‌دار هستند مخصوصا توی عروسی. می‌شود ساعت‌ها تماشایشان کرد. مثلا سعی می‌کنند از بی‌ربط‌ترین چیزهای جهان حرف بزنند تا فقط چیزی گفته باشند، توی هر سوراخی از زندگی شخصی افراد سرک می‌کشند و بعد با پنجاه سال سن شوخی‌های رکیک می‌کنند و با صورتی سرخ شده قهقهه‌ی مستانه می‌زنند جوری که می‌شود داخل معده‌ی آنها را دید. خیال می‌کنند بسیار بانمک هستند اما تنها چیزی در آنها خنده‌دار است همین است که خبر ندارند چقدر رفتار زننده و بی‌نمکی دارند. بگذریم. خلاصه بیست و هشتم این ماه به یکی از این مجالس دعوت شدیم. تا ببینیم چه می‌شود.

گزارش هفتگی چهارشنبه‌ها؛ وضعیت مطالعه:

در هفته‌ای که گذشت به گواه دفترچه یاد‌داشت روزانه‌ام ۵ ساعت کتاب خوانده‌ام‌. مجموعه داستانی را در دست دارم و از آن مجموعه، داستانِ "ویکفیلد" از ناتانیل هاثورن و داستان "ارمولای و زن آسیابان" از ایوان تورگنیف را تمام کردم. داستان "بارتلبی محرر" از هرمان ملویل را هم شروع کرده‌ام. در این هفته کمی فتوشاپ و پاورپوینت هم کار کردم و سعی کردم با آنها نرم افزارم را کامل کنم. در مجموع عملکرد بدی نبود اما باید جایی هم برای مطالعه درس‌های دکتری باز کنم.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان