خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۶۶. نبات

شنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۳، ۳:۱۰ ق.ظ

صبح باز آنقدر زود بیدار شدم که هوا تاریک بود. به هوای تاریک دوتا فحش دادم و بعد چون می‌دانستم دیگر خوابم نمی‌برد چای گذاشتم. رفتم پای میز و برنامه‌هایم را مرتب کردم. لیست نوشتم و لیست دیروز را چک کردم. بعد هم کمی با یکی از دوستانم صحبت کردم. امور همایونی به قاعده در حال پیشرفت است. احتمالا شنبه به شهرمان می‌رویم. باید یکی از بردهای آهنی‌ام را بیاورم و روی دیوار نصب کنم. روی برد آهنی راحت می‌شود با مگنت برنامه‌ها را مرتب کرد پادشاه کمی در این امور ادایی است. زن که بیدار شد گفت گرسنه‌است‌. صبحانه‌ هم نمی‌خواست. نوعی بیسکوئیت با روکش شکلاتی می‌خواست که رعیت به آن شیرین عسل می‌گویند. حاضر شدم تا بخرم. سفارش کرد نبات هم بخرم. پایین که رفتم توی پارکینگ اختر را دیدم که با خیال راحت و ب‌توجه به حضور پادشاه روی کاپوت نشسته. به اطراف نگاه کردم و خدا را شکر صبح جمعه خلوت بود. بی‌خیالی و اغواگری خاصی توی چشمانش هست و حتی وقتی پادشاه به سمتش می‌رود تکان نمی‌خورد. اختر مادرِ همان بچه گربه‌است که چند روز پیش زیر ماشین مخفی شده بود و دیروز هم از جلوی‌ما فرار کرد. بعد از سلام و احوالپرسی به مکافات اختر خانم را راضی کردم برود پی زندگی‌اش‌ بعد هم اطراف را گشتم تا مبادا سپهر یا به قول اختر خانم آقا سپهر زیر ماشین باشد که نبود و سرو کله‌اش آن طرف تر پیدا شد و رفتند. حالا خود آقای مرادی کجاست که زن و بچه‌اش این طور دائم توی پارکینگ ولو هستند نمی‌دانم.

چند مدل شیرین عسل خریدم. روغن خریدم و باز از مغازه دیگر یک شیرین عسل بزرگ هم خریدم. نصفشان را توی کیفم قایم کردم تا وقتی زن قهر بود به او بدهم چون به قول معروف علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد. نصف دیگر را گذاشتم توی نایلون. برگشتم به خانه. دستگیره در ماشین خراب شد. فردا باید ببرم تعمیرش کنند. اختر توی پارکینگ منتظر بود و جوری نگاه می‌کرد انگار با خانه‌ی آنها رفته‌ام و منتظر مانده تا برگردم. رفتم بالا و خریدها را تحویل زن دادم که گفت نبات نخریدی. برگشتم. دوباره پارکینگ، دوباره اختر، دوباره ماشین، دوباره مغازه، دوباره اختر، دوباره خانه. زن برای نهار مرغ درست کرد. خوشمزه بود اما زیاد خوردم. دوست نداشتم انقدر بخورم. زن می‌گوید بخور که اضافه نماند. الان که در حال نوشتن هستم یادم آمد که ای کاش کمی از آن را برای اختر و آقا سپهر می‌بردم. بگذریم.

امروز کمی فتوشاپ تمرین کردم و سعی کردم چیزی طراحی کنم که نشد و خسته شدم. برگه‌های باقی مانده تابستان را هم تصحیح کردم و نمرات را فرستادم برای دفتردار مدرسه. هر قدر این مدت صبر کردم سیستم برای ثبت نمرات باز نشده شاه مملکت که مسخره پدرشان نیست یک ماه شده که با این سیستم همه را علاف کرده‌اند حالا دیگر با نمرات درخشان دانش آموزانشان هر کار می‌خواهند بکنند.

شب توی پیاده روی حرف‌های خوبی زدیم. دلچسب بود. هر دو کمی تحمل کردیم و عصبانی نشدیم و گوش دادیم. فردا روز پر کاری داریم و تا حالا مشغول جمع و جور کردن اتاق و وسایل هستم. تا ببینیم چه می‌شود.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان