خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۷۱. موشک

پنجشنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۳، ۱۱:۱۳ ق.ظ

صبح تازه بیدار شده بودیم و نسبتا سر خوش بودیم و در حال گفتگو. من داشتم توی دفترچه روزانه برنامه‌های شلوغ این روزها را مرتب می‌کردم که پیامکی برای زن آمد و مثل موشک خورد وسط برج‌های دوقلویِ حالمان. غم و استرس توی چشمان زن‌جان نشست. خلاصه‌ی شرایط این‌طور بود که من مجبور بودم اینجا بمانم و زن مجبور بود برای دو روز برگردد به شهرستان. توی دلش غصه داشت ولی چون همیشه برای هر کاری از قبل دوست دارد آماده باشد می‌خواست زودتر برود. کمی به خاطر شرایط پیش آمده موجودی خزانه را بالا و پایین کردیم. اقتصاد مملکت خراب است. همانجا بلیت خرید. بردم رساندمش ترمینال و سوار اتوبوس شد. برگشتم پایین و خیال کرد رفته‌ام. خوراکی کوچکی که خیال می‌کنم دوست دارد خریدم و دوباره رفتم توی اتوبوس و به او دادم. خوشحال شد وقتی دوباره دید هستم. ماندم تا اتوبوس برود. حس می‌کنم وقتی کسی جایی تنهاست تا لحظه آخر دیدن یک آشنا به دلش اطمینان می‌دهد. وقتی اتوبوس حرکت کرد توی دلم به اقتصاد مملکت فحش‌های ناجور می‌دادم. بعضی از فحش‌ها جوری بود که حتی اطرافم را نگاه می‌کردم مبادا از توی ذهنم کسی بشنود و آبروی پادشاه به خطر بیفتد. همانجا توی ترمینال پست قبلی را نوشتم و دیدم زن اینجا هم نظر گذاشته. به این فکر می‌کردم که تنهایی باید برود خرید یا این که تنها شب را سر کند. اتفاقا این بار قبل از آمدن به شهرمان خیلی از مواد غذایی را نخریدیم و گفتیم در این فاصله خراب نشود و حالا اینطور پیش آمد. دنیا همین است دیگر نیمی از آن در اختیار ماست نصف دیگرش را خودش به سازی که می‌خواهد می‌جنباند.
برگشتم خانه توی مسیر به کارهایی که در پیش است فکر می‌کردم. باید بدهم شلوارم را درست کنند. ماشین را باید بشویم. کار با نرم افزار موهو را یاد بگیرم. چشمهایش را بخوانم. کار های استاد را جلو ببرم. کتابی که براش آوردم به دستش برسانم. تمرین کنم. خلاصه کلی کار به سر پادشاه ریخته که باید سرو سامان پیدا کند، ولی به قول رفیق شاعرمان : "با همه‌ی بی سرو سامانیم/ باز به دنبال پریشانی‌ام"، دائم با کلی کار نیمه تمام دنبال چیزی جدید می‌روم و این زیاد برای پادشاه خوب نیست. حالا تا ببینم در کدام جناح پیشروی خواهم کرد. این وسط می‌دانم ماشین هم حدود چهار ملیون خرج دارد و این به جز خرید لاستیک است، فعلا به رویش نمی‌آورم امیدوارم او هم به رویم نیاورد و در این اوضاع کمی معرفت یه خرج بدهد. تا ببینیم چه می‌شود.

تماس گرفتم با زن‌جان. کارها را دست تنها پیش برده بود. شب بعد از مدت‌ها حوصله‌ی پیاده روی نداشتم. در روز های پیش رو جبران می‌کنم. کمی با نرم افزار موهو ور رفتم. به نظر جالب می‌آمد اگر یاد بگیرم جالب می‌شود. ولی ذهنم فعلا کمی پراکنده است و مجال نمی‌دهد. اینجا شرایط زیاد آنلاین بودن هم ندارم و این خیلی کارها را عقب انداخته. تا بعد ببینیم چه می‌شود.

گزارش هفتگی؛ سه شنبه‌ها گزارش تمرین سه تار:

به گواه دفتر یادداشت روزانه حدود سه ساعت تمرین مفید در هفته‌ی گذشته انجام دادم و خودم از این روند راضی هستم و تنها دلم نمی‌آید از دستگاه ماهور دل بکنم.نوای ماهور بسیار دل‌انگیز است و حال و خوای صبح فروردین را با خودش دارد.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان