۷۹. باقالی
صبح دیر بیدار شدم. کم کم به قول پدر سرفههایم پخته میشود. امیدوارم در این چند روز باقی مانده به مدارس وضعیت گلویم بهتر شود. قرار بود زن ساعت ۹ صبح به دیدار دوستانش برود اما نرفت. خوشحال شدم که بیشتر میتوانم بخوابم.
عصر با زن به قصد زیارت رفتیم بیرون اما قبلش یکی از وعده های قدیمی را باید به جا میآوردم. چند وقت پیش ماگ زن را شکسته بودم و حالا قرار بود اول برویم و ماگ بخریم. چند جا رفتیم و چیزی نپسندید. نهایتا از یک جور ماگ با جنس پیرکس خوشش آمد که عکس خرس قهوهای بانمکی روی آن چاپ شده بود. من اگر بودم دوست داشتم ماگم دهن گشاد باشد اما سلیقه زن متفاوت است. به هر صورت خریدیم. از همان دور و بر یک دبه آب بزرگ هم گرفتیم، در قرن بیست و یکم شهرستانما هنوز لوله کشی آب شرب ندارد و باید مثل عصر سنگ با دبه برویم آب بیاوریم. کمی جلوتر از پیرمرد پرحرفی کفی برای کفش هم خریدیم آنقدر حرف میزد که نزدیک بود منصرف شوم، مردک پرچانه.
توی مسیر بازار مردی جلوی در خانهاش باقالی پخته میفروخت. بخار از روی سینی باقالی بلند میشد و همراه بوی گلپر توی سرمای نیم بندِ قبل از پاییز به دل آدم مینشست. یک ظرف گرفتیم و با هم توی مسیر خوردیم. به نظر من کمی تند بود ولی زن دوست داشت.
حوصلهی شلوغی نداشتم و خداراشکر اطراف حرم این بار زیاد شلوغ نبود. ماشین را جایی پارک کردیم و قسمتی را پیاده رفتیم. برای زن از دکه نان رضوی کیک کشمشی خریدم. خوشمزه است. توی حرم که نشسته بودیم دوتا بچهی که احتمالا خواهر و برادر بودند دنبال هم میکردند. دختر حدود ۴ یا ۵ سال داشت با لپ های گل انداخته و موهای فرفری و قهوه ای. انگار خدا صورتش را آرایش کرده بود. بسیار زیبا بود. خدا نگهدارش باشد. دعای پادشاه بدرقه راهش. زن میگفت دوست دارم بچه ما مثل اینطوری باشد. زن اسم عطرین را برای دختر دوست دارد من اسم ماهور را دوست دارم نهایتا برای کودکی که هنوز هیچ خبری ازش نیست روی اسم "ثریا" توافق کردیم. حالا اصلا ثریا الان کجاست و اصلا قرار به آمدنش هست یا نه هنوز معلوم نیست.
توی مسیر برگشت آش بلغور نذری خوردیم و توی سرما چسبید. شب که به خانه رسیدیم زن دوباره خواست زمان رفتن را جا به جا کند که پادشاه مقاومت کرد و قرار برای همان ساعت چهار عصر فردا ثابت ماند. حدود ساعت سهی صبح خواهرم که تازه ظهر رفته بود نخود فرنگی به دست برگشت چون مادرم بلد است نخود فرنگی را آرام کند. نخود فرنگی داشتن این دردسرها را هم دارد. پادشاه ترجیح میدهد دایی باشد. دایی بودن خیلی خوب است از بچه لذت میبری و هر زمان گریه کرد شوتش میکنی بغل مادرش.