خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۸۱. واکس

یکشنبه یکم مهر ۱۴۰۳، ۲:۲ ق.ظ

وسایل را توی ماشین گذاشتیم و به سمت شهرستان و خانه‌ی خودمان به راه افتادیم. حدود ۹ صبح حرکت کردیم. آفتاب بسیار بی‌ادب و هیز بود. زن زود گرما زده می‌شود. روی هوای پاییز حساب کرده بودیم اما کویر این حرف‌ها سرش نمی‌شود. توی راه گردوی تازه خریدیم. زن دوست دارد. من دوست ندارم دهن آدم را جمع می‌کند. توی راه برایش ماجرای کتاب چشمهایش را تعریف کردم. خوشش آمد. حدود چهار ساعت بعد به شهرستان رسیدیم. اول رفتیم از رستوران جوجه کباب برای نهار خریدیم. به خانه رسیدن حس خوبی دارد. زن با غذا از ماشین پیاده شد و فوری من را صدا زد. اختر به همین زودی برای خوش آمد گویی جلویش ایستاده بود. زن از اختر می‌ترسید مخصوصا وقتی با میو میوی مخصوص خودش به او نزدیک می‌شد. کلی با او مذاکره کردم تا رضایت داد زن با غذا ها رد شود. انقدر وسیله توی ماشین بود که نصفش را بالا بردم و نصفش ماند برای شب.

بسیار گرسنه بودم و بسیار سریع غذا را خوردم اما اصلا جوجه‌ی خوبی نبود. مردک چلغوز حتی استخوان ها را جدا نکرده بود. هنوز هم جا داشت تا مغز پخت شود. خدا به او رحم کرد که گرسنگی و خستگی امانم را بریده بود و حوصله‌ی احضار جلاد و تشریفات قطع گردنِ صاحب رستوران در میدان شهر را نداشتم.

بالاخره ولو شدیم توی خانه‌ی خودمان. زن با ماگ جدیدش حسابی کیف می‌کرد هی توی آن آب می‌ریخت و در حالی که چشمهایش قلبی قلبی بود با نی شیشه‌ای‌اش آب می‌خورد. من به برنامه‌های پیش رو فکر می‌کردم. به این که باید تماس بگیرم با مردِ کوچکِ پرده دوز تا پرده‌ی هال را اندازه کند، باید بُرد برنامه ریزی خودم را آماده کنم، باید لباس‌هایم را برای فردا که اولین روز مدرسه است حاضر کنم، باید سری به اداره بزنم و برنامه نهایی کلاس‌ها را مرتب کنم، باید یکی دوتا کتاب درسی تهیه کنم، باید کار استاد را پیش ببرم و هزار کار دیگر. اینها به کنار دلتنگ سه تار هم هستم.‌ حتما از این که اینجا تنهایش گذاشته‌ام ناراحت است و احتمالا کلی باید نازش را بکشم تا آشتی کند. خلاصه یک انبار کار ریخته به سر پادشاه. تا ببینیم چه طور می‌شود.

شب رفتم تا کفش‌هایم را واکس بزنم. توی تراس نشستم. خلوت مردانه‌ای ایجاد شد. یاد دوره سربازی افتادم. هر روز باید پوتین‌هایمان را واکس می‌زدیم. واکس زدن اینطور نیست که با این ابرهای روغنی یک بار بکشید روی کفش. نه. بسیار پیچیده و فنی است. باید اول با دستمالی خاک کفش را بگیرید. بعد با فرچه‌‌ای که سرِ گرد دارد آرام مقداری واکسِ نرم بمالید روی قسمت‌های مختلف کفش. گرد بودنش کمک میکند که خرده واکس ها پرتاب نشود به سمت لباستان. بعد با فرچه‌ی مستطیلی و نرم شروع می‌کنید به صورت رفت و برگشت و طولی روی کفش کشیدن. آنقدر مسیر رفت و برگشت ها را تکرار می‌کنید تا کفش برق بیفتد. بعد با دستمالی دیگر خوب روی کفش می‌کشید و برق دوچندان می‌شود. در این مرحله کفش‌ها را بیرون می‌گذارید تا بوی واکس برود و تمام. این هم از آموزش واکس با پادشاه. واقعا باید رعیت شاکر باشند که چنین پادشاه عالم و فاضلی بر آنها حکومت می‌کند.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان