۸۸. ماکارونی
شنبهها دو ساعت بین کلاسها کلاس ندارم. به قول خودشان یک پنجره باز مانده و هر کار کردهاند برنامه آن را پر نکرده. با خودم کتاب بردم برای همان دو ساعت. بسیار چسبید خوبیاش همین است که حتی اگر یک خط هم نخوانم دست کم میبینند کتاب دستم است و نمیخواهند طرف صحبتشان باشم. از حرفهای مفت و توی دفتری بدم میآید. حالا شاید از این بعد توی ساعت تفریح هم با همین فرمان جلو بروم.
ظهر بعد از مدرسه بسیار گرسنه بودم و نمیدانم زن چه کرده بود که ماکارونی بسیار خوشمزه شده بود. همیشه ماکارونی برای ما دونفر زیاد میشد اما این بار به اندازه بود. زن دوست دارد من زیاد نهار بخورم و من هر طور شده جلوی شکم همایونی را میگیرم. بسیار کار سختی است. نبرد سنگینی که هر روز باید با شکم داشت کم از جنگ چالدران ندارد. آخر چه معنی دارد که بدن این همه میل به خوردن دارد.
از دیشب اخبار پراکندهای از جنگ میرسید و عصر اخبار تایید شد. در جایی از دنیا هستیم که از هر اتفاق نخی به یکی از انگشتان ما بسته است. در این میانه تیم مورد علاقهام پشت هم گل میزد. تیم روی فرم است و هر چند روز یک بار حالم را خوش میکند اما حالِ دنیا خراب است.
شب با زن رفتیم بیرون. زن میخواست کمد کوچکی برای لباس بخرد. یکی پیدا کردیم بیعانه دادیم تا چند روز دیگر بیاورند. بعد رفت توی مغازه تا خوراکی بخرد. یک سگ اندازهی خر آمده بود جلوی فروشگاه. پیاده شدم تا سگ برود دنبال کارش. یک دختر بچهی تپلی حدودا چهارساله روی دوچرخهاش تند تند و با استرس رکاب میزد تا کنار من ایستاد. گفت "اومدم تا از این سگه نترسم".
شب اخرین فایل استاد را راست و ریست کردم و تمام شد. مانده کمی خرده کاری ها که فردا دیگر خلاص میشود. موقع خواب بوی باران میآمد. زن خوابیده بود. خوابم نمیبرد. بارانهای بیابان دوبرابر بوی خوش میدهد. بوی باران خواب را از سر آدم میپراند. توی تاریکی بوی باران دورم پیچیده بود و نمیدانم چرا این بیت توی سرم تکرار میشد:
"گریهی شام و سحر شکر که ضایع نگشت
قطره باران ما گوهر یک دانه شد"