۹۲. سیب
صبح زودتر بیدار شدم. یک سیب سبز خوردم. سیب سبز را بسیار دوست دارم. همیشه خانهی مادر بزرگم را به یادم میآورد. چهارشنبهها را هم به قدر همین سیبها دوست دارم. هم آخرین روز کاری است و هم این که در این چند سال همیشه چهارشنبهها با مدرسه نمونه درس دارم. تخته بزرگ است و جمعیت کلاس زیاد و میشود بیشتر به جزئیات پرداخت. اول حدود پنج دقیقه برایشان "آنچه گذشت" را توضیح میدهم بعد دوتا پانزده دقیقه درس را تعریف میکنم در آخر هم چند عنوان از درس آینده را با عنوان "آنچه خواهید دید". میدانم ذهنشان به قالب سریال عادت دارد و خوششان میآید از این اصطلاحهای سریالی. البته چای دارچینی هم در این علاقه به چهارشنبهها اثر دارد. همیشه یک فلاکس چای دارچین در دفتر هست و عطر دارچین شوق توی هوای پاییزی میپاشد.
ظهر برای زن یک آدامس توت فرنگی خریدم و به خانه رفتم. دیشب بادمجان خریده بودم و دلم خورشت بادمجان میخواست اما زن خوراکی از گوشت و بادمجان درست کرده بود که اصلا نپسندیدم اما به هر حال خوردم. باز هم بادمجان مانده فردا آنجور که خودم دوست دارم درست میکنم. به جای آن برای شام املت کافه ای برای خودم ساختم. در تابهی روحی کمی رب تفت دادم و بعد دوتا تخم مرغ به آن اضافه کردم. کمی که خودشان را گرفتند با رب مخلوطشان کردم و گذاشتم خوب اطرافش سرخ شود. چای خوش رنگی هم ریختم و گذاشتم کنارش. بسیار چسبید.
زن توی گوشی دائما ویدئوهای "اکسدیت" و "بلایند دیت" و کوفت دیت میبیند. راستش شنیدن صدایشان هم برای من شکنجه است اما به هر حال همانطور که زن فوتبال دیدن پادشاه را تحمل میکند شاه هم مجبور به تحمل است. حتی از اینستاگرام هم همین حس را میگیرم و شاید همین روزها اینستاگرام را به کلی به دست جلاد بسپارم و حذفش کنم. حالا تا ببینیم چه میشود.
سر شب قطعهای از "مرحوم فرهنگ شریف" شنیدم. از مقربان دربار است. نازِ شستش، عجب نواختهاست. به قول شاعر "بیهوده مکن حالِ پراکندهی خود تار/ این زخمه زنِ نادره فرهنگ شریف است"، به همین هوا شب خواستم بعد از یکی دو هفته بروم سراغ سهتار اما قهر بود و رو نداد. فردا دوباره نازش را میکشم تا آشتی کند. فردا آشتی میکند.