۱۰۴. قاشق
دیروز یکی از کلاسها را تعطیل کردند و ما را به مراسمی که مدرسه در نمازخانه ترتیب داده بود بردند. همهی کلاسها را هم به نمازخانه آورده بودند. بوی جوراب و عرق به حدی بود که تقریبا حاصل ترکیب آن مشابه با بوی خیارشور شده بود. خواستند پنکهها را روشن کنند تا بلکه هوا عوض شود اتصال کرد و به کلی برق رفت. یکی از دانش آموزان خواست پنجرهای را که ظاهرا از زمان حمله متفقین به ایران باز نشده بود باز کند که پنجره ناگهان رها شد و خورد به دیوار. شیشه شکست. حالا دویست نفر دانش آموز میلولیدند توی هم. به سختی آن قسمت را جارو زدند و از آنجا که موکتها را از زمان سلسلهی تیموریان نشسته بودند چنان خاکی بلند شد که تصور کردم در میدان جنگ با رومیان هستیم. نهایتا مدیر نمیدانم از کدام سوراخ یک آبپاش بیرون آورد داد به دست یکی تا آب و گلاب بپاشد روی سر ملت. دانش آموزِ آبپاش که خیال میکرد ماموریت خاصی به او داده شده میلهی آبپاش را مانند پرچم پیروزی بر دشمن میان جمعیت تکان میداد که یکی از دانش آموزان پشت سرش بلند شد و از شانس بد میله صاف خورد توی سرش. او هم نامردی نکرد و برگشت یک پس گردنی محکم به آبپاش زد. از آنجا که دانش آموزان این مدرسه سرهایشان را میتراشند پسِ گردنی بسیار چسبید و صدایش لحظهای سکوت برقرار کرد. حالا این دوتا افتادند به جان هم و قبل از رسیدن مدیر و معاون از روی سر و کلهی بچهها به آنها آبپاش افتاد و تمام محلول گلاب و آب ریخت کف نمازخانه. باید بگویم ترکیب بوی تند عرق و جوراب که از خیارشور داشت به سمت تن ماهی میرفت با اضافه شدن بوی شدید گلاب ترکیب جالبی نشد. در تمام مدت این وقایع گوشهی نمازخانه معاون پرورشی که بندهی خدا قامتش از دانش آموزان هم کوتاهتر بود و با شکم برآمده مرا یاد ظرف شکرپاشِ مادربزرگم میانداخت، در حال سعی برای جمع کردن پردهی بزرگی بود که جلوی پنجرهی آخر نمازخانه را گرفته بود. سعی میکرد آن را از روی پنجرهی بزرگ رد کند که به دلیل قامت کوتاه موفق نمیشد، نهایتا در همین لحظه گوشهی پرده را گرفت و پرشی انجام داد تا کار را یکسره کند اما پرده با میلهاش از جا در آمد. بدون اغراق انگار در گوشهی از سکانس فیلمی کمدی گرفتار شده بودیم اما حضور در شرایط کمدی بسیار تراژدی است. خلاصه مراسمِ پر فیضی بود و بسیار فیض بردیم.
ظهر زن استامبولی پخته بود که با ماست بسیار دوست دارم اما همان اول کار داد و بیداد کرد. حالا چرا؟ چون قاشق ماست توی سالاد بود و قاشق سالاد توی دهان من. من که تا آخرش تفاوت قاشقها را نفهمیدم اما معتقد بود هر قاشق را با هدف خاصی سر سفره آورده بوده. هر طور نگاه کردم همه چیزی فلزی هستند که دسته دارند و سر آنها گود و گرد است. خلاصه اوقاتش تلخ شد. بعد هم یکی دو ساعت بعد باز تلخ تر شد چون رو تختیهایی که کنار گذاشته بود پیدا نمیکرد و خیال میکرد شاید چون پای سفره دعوا کردهایم رفتهام یک گوشه و از سر گرسنگی رو تختیها را خوردهام. خلاصه میخواست روتختیها را از حلق من بیرون بکشد.
شانسی که آوردم این بود که همان مدرسهی صبح، شب دعوتم کرده بود برای جلسه شورای دبیران و زدم بیرون تا به جلسه برسم. ساعت آخر ما در کلاس میز نداشتیم چون میزها را برده بودند به همان نمازخانه تا آنجا کنار هم بچینند شب جلسه را همانجا برگزار کنند. از ساعت شش تا هشت شب. از همه جا من را نشاندند درست کنار تریبون و هیچ جور نمیشد سرم را توی گوشی بند کنم تا مزخرفاتشان تمام شود. خلاصه همه چیز هایی گفتند که معاون اداره هم آمد و نشست کنار دست من. او هم یک دور تلاش کرد تا رکورد سخنان بیهوده را جا به جا کند اما نهایتا کار به جایی نبرد چون مدیر هنوز میکروفون را به دست نگرفته بود. مدیر که صحنه را مناسب دیده بود با عزم و اراده به سمت این رکورد حرکت کرد. زمانی که مدیر شروع کرد در واقع چهل دقیقه هم از زمانی که گفته بودند جلسه تمام میشود گذشته بود. از ابتدا از موفقیتهای چشمگیرش و این که چقدر نظم و انضباط در این مدرسه حاکم است نطق کرد و هر جمله را درست توی چشم معاون اداره ادا میکرد. آنقدر اوج گرفت و هیجان زده شد که ناگهان در میان جملهای صدایش دو رگه شد و چانهاش را لرزاند و جمع کرد و به حالت بغض متوقف شد. معاون از ته مجلس با حسی از افتخار فریاد زد صلواتی ختم کنید. شاید باورتان نشود ولی مدیر بیش از یک ساعت را یک نفس از نظم حاکم در مدرسه و اقدامات شگفت انگیزش در این راه گفت و من صحنههای صبح توی همین نمازخانه جلوی چشمم اجرا میشد. بگذریم.
شب نمیدانم چه چیزی به سرم خورده بود که زود و راحت خوابم برد. راحتِ راحت. کم پیش میآید. تا ببینیم چه میشود.