خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۵۵۳. آرمیچر

سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴، ۸:۴۷ ب.ظ

صبح اول وقت فهمیدیم اقتصاددان‌های این مملکت ناشناخته‌ای که در آن زندگی می‌کنیم عقل‌هایشان را روی هم ریخته‌اند و پس از روزها و ماه‌ها جلسات پیاپی مانند ارشمیدس در حمام فریاد کشیده‌اند یافتم! در نهایت به این نتیجه رسیده‌اند که آن مبلغی که خرج ارزصادراتی می‌کردند را به صورت کالابرگ بریزند در جیب خلق و این طور معمای اقتصاد را حل کنند. اصلا هم به این فکر نکرده‌اند که در شرایط تورمی قدرت خرید بیشتر مساوی است با تورم ده برابر و این را گاو مش حسن خدابیامرز هم می‌داند. خلاصه پیامکی آمد مبنی بر این که برای هر نفر ۴ ملیون تومان به صورت کالابرگ شارژ شده و هنوز این خبر نرسیده بود عکس‌های کانال خبری شهر کوچکی که پادشاه در آن معلم است حکایت از هجوم مردم به فروشگاه‌ها و نایاب شدن روغن بعضی اقلام دیگر داشت. خدا به این‌ها رحم کرده که پادشاه فعلا در خفا زندگی می‌کند و قصد دخالت جدی در امور را ندارد واگرنه می‌دادم همه‌ی آن بالایی ها را ببندند به درخت‌های کنار خیابان و دستور می‌دادم هرکس از کنارشان رد شد یک پش گردنی جانانه حواله‌ی آنان کند. خلاصه صبحانه را با اخبارِ فتوحات در عرصه‌های جدید در جوار خانواده نوش جان کردیم. همیشه سر سفره‌ی مادر ارده و شیره هست و جوری آنهل را ترکیب می‌کند که بسیار خوشمزه می‌شود. پادشاه با هر نسبتی آنها را در خانه مخلوط می‌کند این نتیجه حاصل نمی‌شود. خودِ مادر روزه بود و برای ناهار هم ماکارونی تدارک دیده بود.

پادشاه با خواهرش رفت بیرون تا سری به مغازه‌ی تازه افتتاح شده‌ی داماد بزند. هنوز میوه نیاورده بود و مشغول رنگ کردن و مرتب کردن مغازه بود. همه بسیج شده بودند که زودتر کارهایش رو به راه شود. پدر پادشاه همان ظهر یک پلاستیک چغندر از مغازه آورد خانه و داد مادرم درآمد که ار حالا قرار است هر چیزی توی مغازه بماند بیاید داخل خانه و خط و نشانی برای مردها کشید.

عصر کمی خواهرزاده هایم را اذیت کردم تا جبران این که از آنها دور هستم بشود و بعد برایش سیم و لامپ و این جور چیز‌ها گرفتم تا کاردستی مدار الکتریکی که میخواست با هم درست کنیم. این لامپ‌های کوچک از چیز‌های مورد علاقه پادشاه در ایام کودکی بود. همیشه با دایی کوچکم دنبال باطری و لامپ و آرمیچر بودیم تا یک چیزی درست کنیم. ما زیاد ذوق می‌کردیم اما بچه‌های حالا هزار و یک‌ چیز برایشان از زمین و آسمان می‌بارد و دیگر با هر چیزی ذوق توی چشمانشان دیده نمی‌شود. بگذریم.

سر شب بالاخره آن بازی تمام شد و انگار کار نیمه تمامی را همگی تمام کردیم. دایره‌ی تفریحات در این سرزمین بسیار محدود است و دلمان به این چیز‌ها خوش است. به هر حال خوش گذشت و تا آخر شب بساط چای و خنده به راه بود. شب همه رفتند خانه‌ی خودشان. این شبها پادشاه خیلی زود خوابش می‌برد. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان