خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۵۵۱. لاغر

یکشنبه چهاردهم دی ۱۴۰۴، ۷:۳۳ ب.ظ

این روزها اینترنت را آنقدر کم زور کرده‌اند که نا ندارد کوچکترین چیزی را بارگزاری کند. هر پست به هزار زحمت در بلاگفا قرار می‌گیرد و خود بلاگفا به مکافات نفسش بالا می‌آید. البته که باید هم همینطور باشد. همه چیرمان به همه چیزمان می‌آید. اخبار عجیبی از آن سر دنیا می‌آمد. ظاهرا قانون دیگر در جهان کارایی ندارد بعضی‌ها متوجه شده‌اند که دنیا دنیای زور است. هر کس زورش بیشتر باشد هر کار دلش بخواهد انجام می دهد و هیچ نهاد قانونی وجود ندارد که بتواند جلویش را بگیرد. وضعیت بسیار مسخره‌ای شده. مردم کشوری صبح بیدار شده‌اند و فهمیده‌اند وقتی خواب بودند یک کشور دیگر آمده و رئیس جمهورشان را دزدیده و با خودش برده تا حسابش را بگذارد کف دستش. زور است دیگر.

به هر حال طبق معمول این روز‌ها صبح تقریبا زود بیدار شدم. توی خانه بحث این بود که پدرم چقدر لباس کم دارد و در نهایت ما به زور بردیمش بیرون تا شاید برای خودش لباس بخرد. پادشاه همراه خواهر کوچکش پدر را همراهی کردند. در واقع پدر این مدت که متوجه شده بود قندش بالاست رعایت کرده بود و حالا آنقدر لاغر شده که هیچکدام از کت‌هایش اندازه‌اش نیست و به قول مادرم توی تنش زار می‌زند. حتی لباس‌هایی که تازه برایش گرفته بودیم هم گشاد بود و باید عوضشان می‌کردیم. رفتیم توی بازار ولی قیمت کت‌ها و پالتوها طوری بود که آدم می‌ترسید صرفا برای رد شدن از کنارشان هم پول بگیرند. خلاصه چیزی نگرفتیم. صرفا کمی راه رفتیم و برگشتیم به خانه.

شب دایی بزرگم و دایی کوچکم آمدند. کمی اوضاع سیاسی جهان را تحلیل کردند و به امور جهان پرداختند و بعد کمی بازی کردیم. شب خواهرهایم همه بودند و مادرم قرمه سبزی ناجوانمردانه‌ای درست کرده بود. شب نسبتا دیر خوابم برد. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان