خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۵۵۴. شله

چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴، ۹:۲۰ ب.ظ

در این ایامی که در شهر خودمان هستم احوالات را دیرتر از زمان معمول بارگزاری می‌کنم و دلیلش این است که تنبلی را رها کرده‌ام تا این چند روزه برای خودش شلنگ تخته بیاندازد اما به هر حال در هر روز حتما یک پست می‌گذارم تا زنجیره‌ای که بیش از پانصد روز پایدار بوده گسسته نشود.

صبح زود بیدار شدم اما همچنان ترجیح دادم زیر پتوی سنگین باقی بمانم و نگذارم خواب جایی فرار کند. این بخاری‌های ژاپنی مثل صاحبانشان گاهی زیادی مودبند و درست و حسابی از پس سرما برنمی‌آیند. این روزها اینطور است که صبحش سرد است. ظهر گرم می‌شود و باز با پایین رفتن آفتاب سرما خودش را نشان می‌دهد. آدم نمی‌داند وقتی قرار است بیرون برود چه چیزی بپوشد. قرار بود ظهر برویم خانه‌ی خواهرم یعنی مادر نخود فرنگی تولدش هم بود. بعد از ظهر هم قرار بود همه بروند سر مزار عمه‌ی مرحوم. شب هم که برای شام دعوت بودیم.

پادشاه از صبح خواهر دیگرش را پی‌گیری کرد تا ببیند کی می‌رود و بچه‌هایش را از مهد و مدرسه میاورد تا با هم تکلیف لامپ و آرمیچر را روشن کنیم. ظهر به خانه‌ی خواهرم رفتم. با خواهر کوچکم برای خودش کیک هم درست کرده بود. بچه ها آمدند و کمی به سر و کله‌ی هم زدیم. یکی از دوستانم عصر‌های سه شنبه جلسه‌ی جامعه شناسی دارد. خبر گرفتم ببینم جلسه برقرار است یا نه و گفت بر قرار است. ساعت پنج به آنجا رفتم. جلسه‌ی خوبی بود و چند تایی از دوست و آشناهای قدیمی در شهرم را ملاقات کردم. بسیار گروه خوبی هستند. اگر اینجا ساکن بودیم قطعا با این دوستان خیلی رفت و آمد داشتم ولی حالا هر چند ماه یک بار در همین جلسات می‌بینمشان.

زن پیام می‌داد. گفتم کاش به شام امشب که دعوتمان کردند بیایی و او هم قبول کرد. از جلسه مستقیم رفتم دنبال زن و باز از آن سر شهر آمدیم به تالاری که شام دعوت بودیم. زن برایش حضور در مجالس سخت است چون نمی‌تواند غذا بخورد و کسی هم نمی‌داند او عمل کرده‌است. غذاهایی مثل آش را راحت تر می‌خورد و به همین دلیل گفت کاش برای شام "شُله" بدهند. شُله سلطان غذاهای جهان است و در شهر پادشاه برای این غذا می‌توانند انقلاب کنند. اتفاقا وارد شدیم و دیدیم غذا همان شله است. پادشاه به قدر نهنگ قاتل غذا خورد. تا زن را به خانه شان برسانم و برگردم ساعت از ده گذشته بود. شب نفهمیدم کی خوابم برد. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان