خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۵۵۵. باروت

پنجشنبه هجدهم دی ۱۴۰۴، ۴:۵۷ ب.ظ

صبح چهارشنبه بود اما در این ایام روز‌ها از معنای خود خارج شده‌اند. در این جور تعطیلات فرقی نمی‌کند چند شنبه است. به هر می‌خواستیم با زن بیرون برویم و دور بزنیم. زن گفت صبح بروم و به بازار اسباب بازی فروشی که به خانه ما نزدیک است سری بزنم ببینم عروسک لبوبو نوشابه ای دارند یا نه. می‌گفت از آنها دیده و دلش می‌خواهد. قرار بود اگر پیدا کردم عکسش را برای او بفرستم و در صورت تایید برایش بخرم. چند بار پیام داد ولی پادشاه هنوز درست و حسابی بیدار نشده بود. حدود ساعت ۱۰ رفتم به بازار مورد نظر. از چند مدل از این عروسک‌های زشت عکس گرفتم و برای زن فرستادم. نپسندید. تصویر چند عروسک دیگر را هم برایش فرستادم باز هم دوستش نداشت.

خلاصه عملیات ناموفق بود و بعد برای ناهار به خانه‌ی مادرزن رفتم. زن حالش خوب بود. ناهار مرغ داشتند. بعد از مدتها رفتیم توی اتاق و یک ساعتی توی بغل هم دراز کشیدیم. خستگیمان رفع شد. ساعت ۳ بود که رفتیم برای دور زدن‌. اول به پیشنهاد زن رفتیم به یک کافه‌ی ادایی به صرف چای و باقلوا. چای کمرباریک و باقلوای گردویی و پسته‌ای سفارش داد و خوردیم بسیار چسبید و البته پادشاه ترجیح می‌دهد برای هر باقلوا شش تا چای لیوانی بخورد نه یک استکان کمر باریک. بعد رفتیم به همان بازار های همیشگی که در منطقه ییلاقی شهرمان است و زن امیدوار بود آنجا لبوبوی مورد علاقه‌اش را پیدا کند. رفتیم و کلی گشتیم و راه رفتیم ولی آنجا تمام کرده بودند. بازارها را قدم زدیم و نهایتا زن دوتا کاسه خرید‌. در مجموع بسیار خوش گذشت. برگشتیم. زن را رساندم به خانه‌شان.

توی مسیر نرسیده به خانه خودمان نان خریدم. بعد دایی‌ کوچکم تماس گرفت و پیدایم کرد. رفتیم یک ساندویچ خوراک کثیف خوردیم. شهر بوی باروت می‌داد. انگار اتفاقی در راه است و یک بیقراری خاص در نگاه مردم دیده می‌شود. پادشاه از طرف خودش به رعایای این سرزمین اعلام می‌کند که مراقب خودشان باشند. پادشاه بوی بهبود ز اوضاع جهان نمی‌شنود. هر چند که هر رشدی درد خواهد داشت. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان