خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۱۰۶. واویشکا

پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۳، ۹:۴۰ ق.ظ

عجب گرفتار شده‌ایم. آدم اصلا نمی‌فهمد چطور روز‌های بی‌صاحب به چهارشنبه می‌رسند. قرار بود از همه‌ی کلاس‌های روز چهارشنبه امتحان بگیرم. شبش امتحان را تایپ کردم و به چند کار دیگرم رسیدم. زود نزدیک صبح شد و به کلی نخوابیدم. دوش گرفتم، حدود شش صبح دوتا تخم مرغ انداختم توی روغن داغ و صدایشان سر حالم آورد. نیمرو توی تابه‌ی روحی همیشه جذاب است و دارای مقادیر زیادی حالِ خوب. یک قرص کافئین هم انداختم بالا تا در مدرسه سر حال باشم و راهی شدم. این قرص کافئین هم از اکتشافات شاهانه‌ است. برگه‌ها از قبل چاپ شده بود و قبل از دانش آموزان رفتم به کلاس، حالا آن بخت برگشته‌ها خیال می‌کردند من امتحان را فراموش کرده‌ام. خلاصه هر ساعت را تا آخر امتحان گرفتم. از ویژگی های مدارس نمونه این است که معمولا توی آنها بعضی از اولیا مانند فرزندانشان بسیار خودشیرین هستند و هر بار برای درخواستی به مدرسه می‌آیند یک جعبه‌ی بزرگ شیرینی می‌آورند، ساعت آخر با این همه نخوابیدن کمی انرژی پادشاه تحلیل رفته بود که به لطف یکی از این جعبه‌های شیرینی و چای زنجبیل به جای خودش برگشت.
زن واویشکا درست کرده بود. واویشکا اسم شمالیِ نوعی از خوراک گوشت چرخ‌کرده و گوجه و سیب زمینی است. بعد از نهار فوری خوابیدم. از حدود ساعت سه تا حدود ساعت نُه. شش ساعت. زن آنقدر غر زد که بیدار شدم و معتقد بود زیاد خوابیده‌ام اما در واقع بسیار کمتر از او خوابیده بودم. گفت برویم بیرون چون انبار خوراکی های مضرش رو به پایان بود. دنت و ویفر شکولاتی و چوب شور خرید و برگشتیم خانه. مطابق چهارشنبه‌ها ادامه‌ی دلقک بازی در برنامه‌ی جوکر را هم تماشا کردیم. شب توی یک قوطی کوچک را با شکلات‌های ترشِ نعنایی پر کردم. یک طرفشان طرحی شبیه ایموجی دارد و طرف دیگرش قرص نعنا. این قوطی را از هفته آینده می‌برم سر کلاس تا به دانش‌آموزانی که خوابشان می‌برد بدهم. حالا تا ببینیم چه می‌شود.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان