۱۴۱. چمن
چهارشنبهها ملوس و دوست داشتنیاند. مزهی بستنی شکلاتی میدهند با سس شکلات اضافه. شب باز درست نخوابیده بودم اما صبح نسبتا سر حال بودم. چای و عسل و چند لقمه نان و پنیر خوردم. شب هم نان و پنیر خورده بودم. پنیر موجود جالبی است گاهی دوستش دارم و ممکن است هر روز بخورم و گاهی دوست ندارم حتی ریخش را ببینم. تایم کلاسها کمی به هم ریخته بود. مسابقات والیبال برگزار میکردند. یک تیم هم از دبیران و کادر مدرسه بودند که با بچهها مسابقه میدادند. همهی مدرسه تیم دانشآموزان را تشویق میکردند و بازی بسیار نزدیک بود. من تنها توی دفتر نشسته بودم و چای میخوردم. پادشاه حوصلهی این داستانها را ندارد. دست آخر فهمیدم در فینال تیم دبیران باخت و کل مدرسه در حال شادی بودند. کلاسها فشردهتر برگزار میشد. این وسط دبیر شیمی هم ساعت سوم میخواست همزمان از کل بچههای پایه یازدهم امتحان بگیرد و رسما و شرعا کلاس سوم تعطیل شد. دانشآموزان را بردند توی زمین چمن مصنوعی آموزشگاه، ردیف پشت سر هم نشاندند چون اعتقاد داشتند در کلاس احتمال تقلب بیشتر است. ما هم شدیم مراقب امتحان شیمی. دانشآموزان اما انگار اینجا راحتتر بودند ولو شده بودند روی چمن و به دلیل بزرگ بودن زمین راحت با هم صحبت میکردند. پادشاه که اصلا حوصله نداشت به کسی گیر بدهد فقط توی چمن قدم میزد. نیم ساعت آخر روز چهارشنبه دانشآموزان انگار روی آتش نشستهاند و آرام و قرار ندارند. دائما ساعت را میپرسند و انتظار دارند زودتر از زنگ رهایشان کنیم به امان خدا. پادشاه به عمد دیر تر کلاس آخر را شروع میکند تا دقیقا اواسط آخرین جملات صدای زنگ توی کلاس پخش شود.
سر راه خانه نان لواشِ بیمزه خریدم. نانوایی درست و حسابی توی این شهرستان کم است. نان بربری که کلا نایاب است. سنگکها بسیار کم پخت میکنند. نان تافتون سنتی را هم فقط یک نانوایی خوب درست میکند. دلم نان بربری تپلی و مهربان شهر خودمان را میخواست.
ظهر زن ماکارونی درست کرده بود. ماکارونی فقط با پیاز داغ و رب و البته ته دیگ سیب زمینی. شاید زیاد برایم خوب نبود چون عصر باز انقدر سرفه کردم که خوابم نبرد. قرص ضد حساسیت خوردم و ظاهرا آرامتر شدم. باید فردا بروم پیش پزشک هر چند در اغلب موارد کمکی که میکنند در حد کمک استاد مشاور به پایان نامه است اما در این مورد احساس میکنم سرفههایم فقط مربوط به سرماخوردگی نیست و شاید به کسالت شدیدی که سه سال قبل داشتم برگردد. توی یک بازهی ده روزه هر نوع کوفت و زهر ماری به پادشاه تزریق کردند. خلاصه بعد از هزاران سرفه خوابم برد و چند ساعت بعدش هم با صدای زن که مثل مسلسل تکرار میکرد: "بیدار شو دیگه بیدار شو دیگه بیدار شو دیگه بیدار شو دیگه بیدار شو دیگه بیدار شو دیگه" از خواب بیدار شدم. میخواست ببرمش مغازه تا خوراکی بخرد. رفتیم و خرید.
بسیار گرسنهام بودم. شنیده بودم نوعی پوره سیب زمینی هست که در شیر درست میکنند. برای خودم درست کردم و خوب شد. کف تابه سیب زمینی خورد کردم و مقداری شیر ریختم تا بپزد. در نهایت کمی کره و پنیر صبحانه هم اضافه کردم. نتیجه نهایی پورهای زرد رنگ و گوگولی بود که دوستش داشتم و طعم خوبی داشت.