۱۵۹. آرام
راستش هر جور حساب میکنم روزهایم ساعت کم دارد. باید فکری به حال این اوضاع بردارم. یک کار را که انجام میدهم میبینم ساعت انگار که سگ دنبالش باشد دویده و رسیده به میانههای شب. باید به عنوان پادشاه این مملکت فرمانی صادر کنم و روزها را از ۲۴ ساعت حداقل به ۳۵ تا ۴۰ ساعت برسانم. اینطور حداقل میشود با خیال راحت خوابید و بعد آرام به کارها رسید. هفتههم اگر ده روز شود که چه بهتر. یکشنبه اول وقت دانشآموزان منتظر امتحان بودند اما نمیدانستند که این هفته قرار است از همه امتحان کتاب باز بگیرم و وقتی فهمیدند بسیار خوشحال شدند. در واقع حدود سی سوال به آنها میدهم که همان سوالات اصلی امتحان ترم اول است و به این بهانه همه سوالات و جوابها را مینویسند. هفته آینده باز همین سوالات و جوابها را تحویلشان میدهم تا از روی آن بخوانند. توی دفتر فقط بحث از سوریه بود و معلمان گرامی در حال تحلیل اوضاع جهان بودند و با چنان حرارتی صحبت میکردند انگار خودشان همین صبح قبل از مدرسه از سوریه به ایرانآمدهاند. یکی وضعیت دلار و بورس را پیش بینی میکرد یکی داشت از سیاستهای آمریکا میگفت و یکی هم آن وسط میان هر دو جمله یک بار میگفت اینها همه کار خودشان است. معاون مدرسه که حس خود چرچیل در جنگ جهانی دوم را داشت و حتی کرهی جغرافیایی آورده بود تا به ما بفهماند سوریه کجاست و در معادلات منطقه چه تاثیری دارد. واژه "معادلات منطقه" را تازه یاد گرفته بود و یک خط در میان از آن استفاده میکرد. آن وسط پادشاه ساکت بود تا یک لحظه قبل از زنگ که معاون برای اثبات حرفهایش رو کرد به من با حسی از غرور پرسید شما که تاریخ خواندهاید حتما این موارد را تایید میکنید درست است؟ گفتم "خیر". زنگ خورد و رفتیم سر کلاس.
بعد از مدرسه و در راه خانه دیدم یک نیسان کنار خیابان ایستاده و روی تابلویی بزرگ نوشته محصولات فلان منطقه را میفروشد. گز هم داشت. زن گز دوست دارد. البته نمیدانستم این از همان گزها است یا خیر اما کمی خریدم. درست است در رژیم قندی هستیم ولی گاهی چنین چیزهایی میچسبد مخصوصا خودم هم با چای دوست دارم. زن هنوز قهر بود اما نهار خوشمزه درست کرده بود. بین هر دو جمله با زبان سوزنی به شاه میزد تا پادشاه واکنش نشان دهد اما پادشاه مانند اسفندیار روئین تن است و با شمشیر هم زخم نمیخورد چه رسد به سوزن. غذا را با ترشی جدیدی که خریده بودیم خوردیم زندگی خوشمزهتر شد. تا شب سوزنها ادامه داشت.
عصر سوزن و نخ برداشتم و یکی از جورابهایم و شلوارم را دوختم. تازه یادگرفتهام که اگر نخ را به صورت دولایه از سوزن رد کنم دوخت محکمتر میشود. سر شب تیم ما با تیم خواهرم بازی داشت همان اول کار دوبار پای بازیکن ما سر خورد و آنها دو گل زدند. فوری خواهرم تماس گرفته بود و برای پادشاه بلبل زبانی میکرد گفتم شب دراز است و قلندر بیدار پادشاه به تیمش ایمان دارد. دوتا خورده بودیم چهارتا زدیم و بازی تمام شد. برد شیرینی بود و زندگی را مثل گز شیرین کرد. شیرینِ شیرینِ شیرین. بلبل جواب نمیداد، پادشاه در پوست خود نمیگنجید انگار کوروش بود بعد از فتح بابل.
امروز در مورد حکومت طاهریان خواندم. به این که چطور شد که جسارت احیای حکومت در داخل ایران و جدای از حکومت اعراب دوباره در دل مردمان ایجاد شد فکر کردم. به این فکر کردم که مردم ایران همیشه عادت داشتند شاه را نبینند و شاه برایشان موجودی دست نیافتنی و خداگونه بود و حالا باید میان خودشان میگشتند به دنبال شاه و کسی که بتواند شمایل پادشاهی را احیا کند. دیگر آن ریسمان قدرتمند وجود نداشت و مجبور بودند نخهای پراکنده را مانند قالی به هم ببافند و برای خودشان حکومتهای کوچک و بدون پشتوانه دست و پا کنند. حکومتهایی که نه شاهش نادیدنی بود نه قدرت ورای تصور داشت و نه فَرّ پادشاهی. یکی بود از میان خودشان و همه چیز حتی اعتبارش را باید وام میگرفت. هر چیز خراب بشود میشود دوباره آن را ساخت اما باور دوباره ساخته نمیشود. من به عنوان پادشاه همه چیز را از دست دادم حتی نیمی از جانم را اما "باور" را نگه داشته ام و این همان روزنهی امید است.