خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۱۶۳. آدرس

جمعه بیست و سوم آذر ۱۴۰۳، ۵:۳۲ ب.ظ

پنجشنبه بوی جمعه می‌داد. دیر بیدار شدم اما زن کار‌های اولیه‌ی آش را انجام داده‌ بود. اولش مثل همیشه گفت: "نمی‌شه نریم بیرون؟" اما بعد خودش یکی یکی همه چیز را آماده کرد. حوالی ساعت ۲ بود که بیرون آمدیم. آقای قوامی را که از پارکینگ بیرون آوردم دیدم زیرش کمی ضد یخ ریخته. آقای قوامی عادت دارد همیشه کمی اضطراب به لحظات ما بپاشد. آب ماشین را چک کردم، باید عصر میبردمش تعمیرگاه ولی آن موقع توی دلم گفتم فدای سرِ پر سعادت پادشاه. بدون آدرس خاصی راه افتادیم. یک پارک سمت بافت قدیمی شهر بود که تا همین دو روز قبل پر از برگ‌های رنگارنگ پاییزی بود اما انگار شهردار بی‌سلیقه همین امروز صبح تمام برگ‌ها را از سطح شهر جمع کرده بود. زن ناراحت بود و تا وقتی به جایی برسیم که بشود نشست حسابی غر زد اما بالاخره به جایی رسیدیم که به نظرم می‌شد نشست. آش خوشمزه شده بود یک گربه‌ی تپل و خاکسری هم دور ما می‌چرخید و نمی‌گذاشت زن سر جایش آرام بنشیند. اسمش شیرین بود، بسیار هم بامزه بود و نمی‌دانم زن از چه چیزش می‌ترسید. هر دو لقمه یک بار می‌گفت "اومد اوومد" و جایش را عوض می‌کرد پادشاه هم یک دسته سنگ ریخته بود کنارش تا دائما به سمت شیرین پرتاب کند و چند قدمی دور شود. در مجموع بسیار خوب بود و آش توی هوای سرد چسبید.

وقتی برگشتیم آقای قوامی را جای دیگری پارک کردم تا چند ساعت دیگر دوباره چک کنم و ببینم نشتی دارد یا خیر. دم غروب بردمش تعمیرگاه. کلی خرج روی دست ما گذاشت. به خانه‌ که برگشتم زن گفت بگردم دنبال فیلمی که به درد دیدن در شب یلدا باشد. چند تایی پیدا کردم و گذاشتم در فهرست دانلود.

شب کمی سه تار تمرین کردم و بعد چیز‌هایی نوشتم. کلی کار دارم و هنوز شروعشان نکرده‌ام‌‌. یادم است اول که ازدواج کرده بودیم زن می‌گفت ساعت خداب پادشاه را درست می‌کند جوری که هر دو سر شب بخوابیم‌. حالا خودش ساعت ۴ صبح توی خانه می‌چرخد انگار سر صبح است و به هیچ زود نمی‌خوابد. فعلا هر پیش بینی که پادشاه در مورد زندگی مشترک کرده درست از کار درآمده است منتها زن کم کم متوجه پیش‌گویی‌های شاهانه می‌شود. شب ذهنم مشغول بود حس کسی را داشتم که توی شهری گم شده و دنبال جایی می‌گردد اما آدرسش را فراموش کرده. بگذریم. ببینیم جمعه چه می‌شود.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان