خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۱۶۴. ندارم

شنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۳، ۵:۵۷ ب.ظ

بی‌حوصلگی از سروکول جمعه بالا می‌رفت. جمعه انگار روی صندلیِ گوشه‌ی هال، در حالی که از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد، مُرده بود و نمی‌توانست این حشره‌ی مزاحم را از خودش دور کند. این هم از بخت گرانِ پادشاه است که گاهی جمعه‌های زپرتی و مفلوک به خانه‌اش می‌فرستند و این طور صبر پادشاه را می‌سنجند. نمی‌دانند که یک روز بابت این دست کوتاهی‌ها می‌دهم انگشتانشان را قلم کنند تا بفهمند وقتی حوصله ندارم نباید سر به سرم بگذارند.

حوالی ظهر بیدار شدم. زن زودتر بیدار شده بود. همان نیم بند انگشت موادی که با آنها آش درست کرده بودیم برای ما آنقدر زیاد شده بود که هنوز مقداری باقی مانده بود. در کنارش نیمرو هم درست کرده بود. زن نیمرو را جوری درست می‌کند که زرده‌ی آن کاملا پخته و سفت می‌شود پادشاه اما زرده را مانند خودش نیمه جان دوست دارد. زن بسیار سردش بود اما من سرمایی حس نمی‌کردم هنوز پادشاه با شلوارکِ شاهانه‌اش توی خانه می‌چرخد و سرما جرعت نکرده سمتش بیاید.

به پیشنهاد زن بعد از نهار فیلمی دیدیم به نام "خدمتکار"، در مورد دوره‌ای بود که تازه قوانین برده داری در آمریکا لغو شده ولی تبعیض و نابرابری سر جای خودش مانده بود و این رعایای چشم درشت در پی حقوق خود بودند. همیشه در این فیلم‌ها یک‌سفیدِ با وجدان هست که به آنها کمک می‌کند و این بار هم دخترکی قهرمان فیلم بود که داستان‌هایی که بر سر خدمتکار‌های خانه‌های مختلف آمده بود را در قالب یک کتاب به طور ناشناس منتشر کرد. در مجموع فیلم بدی نبود اما آنچنان ماجرای شگفت انگیزی هم توی آن اتفاق نیفتاد. بهترین فیلمی که در مورد این دوره از آمریکا تماشا کردم "کتاب سبز" بود. واقعا موقعیت خاص و دیدنی را درست کرده بودند و به کارگردانش دست مریزاد گفتم. اگر ندیده‌اید فوری و بنا به دستور مستقیم پادشاه بگذارید توی لیست فیلم‌هایی که باید تماشا‌کنید.

سر شب زن با حالتی از غم هوس شیرینی کرده بود آن هم از نوعی که هیج راهی برای مخالفت نبود و اگر حتی کوچکترین تغییری در حالت صورتم دیده می‌شد بدترین آدم تاریخ جهان بودم. رفتیم و از بختِ روشن باز زیر آقای قوامی خیس بود و فشار بیشتر شد. جمعه بود و تعمیرگاه هم بسته اما فدای سرمان، شنبه دوباره می‌برمش، فعلا که کار ما زیر دست آقای قوامی گیر کرده و او هم هر روز با میزان صبر ما شوخی می‌کند. تا برگردیم چای خوش‌ رنگ شده بود و وقتی نشست توی استکان گفت بیا بنشین و به چیزی فکر نکن. چای واقعا مخلوق با فهم و کمالاتی است و خوب است که هست. چای و شیرینی خوردم و در دلم به زیر و بالای دنیا کمی فحش ناجور دادم که توی چای حل شد.

آخر شب زن پرسید شام چیزی نمی‌خوری و گفتم نه. اما شب از نیمه گذشته بود که صدای آشپزخانه آمد. سیب زمینی و تخم مرغ سرخ شده درست کرده بود آورد توی اتاق کار. گفته بودم چیزی نمی‌خورم اما گرسنه‌ام شده بود و نشستم کنارش. یکی فیلم قدیمی ایرانی به اسم "شهرت" توی گوشی گذاشته بود که در مجموع بد نبود از این فیلم‌های دهه هفتادی که بیشتر فیلم بود تا ادا. من در حال طراحی سوال بودم برای فردا و چند ساعت بعد که تمام شد از نتیجه کار راضی بودم.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان