۱۶۷. گردالی
امروز عزم کردم تا چند فایل برای دانشآموزانِ سخت کوش در شاد بفرستم و روح عمههایم را شاد کنم. آنقدر شاد بودم که اول میخواستم کلیپ آموشی بفرستم و بعد دیدم همان فایل هم ارسال نمیشود چه برسد به کلیپ. یک لینک برایشان گذاشتم از تدریس همان هم در شاد باز نمیشد. خلاصه چون پلن اول برای تدریس قابل اجرا نبود و پادشاه همیشه حداقل دو مسیر برای یک کار در نظر میگیرد رفتم سراغ پلن دوم و خوابیدم. خواب به قدری چسبید که میتوانم بگویم از بهترین خوابهای قرن بیست و یکم بود. از حدود نُه صبح خوابیدم تا حدود دوازده. تخت را چسباندهایم به شوفاژ و زیر تخت گرم میشود در این سرما لذتی در آن است که از دایرهی لغات خارج است و باید بدهم ادیبان واژهی جدیدی برای آن اختراع کنند. بیدار که شدم اول رفتم سراغ یخچال چون در هنگام خواب جعبهی شیرینی توی مغزم میرقصید. یک دانه نارنجک انداختم توی انبار همایونی و روشن شدم. امیدوارم لازم نباشد دوباره توضیح بدهم که ما به نان خامهای اداییِ شما میگوییم نارنجک و همین هست که هست و حرف روی حرف پادشاه نباشد. اصلا شما هم باید بگویید نارنجک. چه معنی دارد نان خامهای؟ کجایش نان است آخر؟ با چه حساب و متری نان است؟ اما اگر بپرسید چرا نارنجک است جوابش خیلی راحت است محکم بزنیدش به دیوار تا بفهمید چرا نارنجک است و اینقدر با من بحث نکنید. بگذریم.
بعد از انفجار دلچسب نارنجک در شکم همایونی و پخش ترکشهای لذت در بدن، زن گفت خرید دارد و میخواهد کلی چیزهای ادایی برای شب یلدا بخرد. به عکسِ پادشاه زن بسیار علاقه دارد تا هر چیز را ادایی اجرا کند و حتما هم آخرش از آن عکس بردارد. خلاصه رفتیم بیرون. سوز سرما پیچید توی لباسهایمان. باز بر خلاف زن که خودش را شش لایه عایق بندی میکند از ترس سرما پادشاه همان لباسهایی را به تن میکند که یک ماه پیش هم میپوشید و فرقی در ماهیت ماجرا ایجاد نشده. زن شیر خرید و موادی عجیب غریب برای دسر و کیک و این جور چیزها که از سر تا تهش از نظر پادشاه اضافه است. شب یلدا برای پادشاه یعنی این که با شلوارک همایونی و ژست مرحوم ناصر الدین شاه ولو شوم کف هال و فیلمی بگذارم و میوه و تخمه بخورم و پرتاب کنم به هر سمت و سویی تا وقتی صبح شود. در این بین چای خوشرنگ هم راه به راه برسد و دیوان سعدی یا حافظ هم اگر دم دست باشد که چه بهتر. اما زن به عکس دوست دارد میزی بچیند که از آن عکس بگیرد بعدش دیگر برایش مهم نیست. بگذریم.
سر راه چشمم به فلافلی افتاد. دلم رفت. زن فلافلی نیست. اما برای من گفت بگیریم. به نظر پادشاه که بسیار چسبید. از بین تمام فست فودهای منحوس همین فلالفل و خوراک غیر ادایی هستند بقیه اداییاند و محکوم.
عصر کمی چرخیدم توی مجازی تا ببینم دنیا دست کیست و متوجه شدم هنوز دست خودمان است بعد تا زن خواب بود ظرفها را شستم. این که گاهی ظرفها را میشویم کرامت خاصی نیست و فکر نکنید پادشاه چقدر لطیف است. خیر. در واقع از چندین بار که زن میخواهد و پادشاه زیر بار نمیرود یک بار میشویم و همان یک بار را میآورم اینجا تعریف میکنم و توی چشم ملت میکنم که تصور کنید چه پادشاه کریمی در مملکت حکمرانی میکند. شب زن گفت بیا این بار خودت ببین کتلتهای انگشتی را چطور درست میکنم. چون معمولا برای نهار درست میکند که من هنگام درست کردنش در خانه نیستم اما امروز چون فلافل گرفتیم و بسیار کم خورد تصمیم گرفت شب کتلت درست کند. دستور آن اینطور بود که سیب زمینی و پیاز رنده کرد. بعد آنها را گوشت چرخ کرده و کلی ادویه هم زد، کف دست های تپلش آنها را گردالی و پخش کرد و نهایتا با انگشتش یک سوراخ توی آن ایجاد کرد. بعد هم سُر داد توی روغنِ داغ. نتیجه خوشمزه شد.
آخر شب باز خوابم نمیبرد و کلی فکر های سقفی کردم. هنوز هم در حالی که تقریبا صبح شده خوابم نمیبرد. شاید اگر دوش بگیرم و دلاک همایوین مشت مالی حسابی به پادشاه بدهد خوابم ببرد. تا ببینم چه میشود.