خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۱۶۸. یوسف

چهارشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۳، ۶:۱۹ ب.ظ

دیر بیدار شدم. خیلی دیر. شب‌ها فکرم مَشغول است. تصور کنید دوستی داشته‌اید که هر روز به او سر می‌زدید اما حالا آدرسش را فراموش کرده‌اید. دائما فکرم این‌طور دنبال چیزی می‌گردد که نمی‌دانم چیست. زن پلو عدس درست کرده بود با ته دیگ سیب زمینی زعفرانی. پلو عدس و کلا پلوهای مخلوط را بسیار دوست دارم. البته در واقع باید از پادشاه بپرسند چه چیزی دوست ندارد؟ همه چیز را بسیار دوست دارم از نیمرو گرفته تا چلو ماهیچه. به طور کلی غذا از نقطه ضعف های زیبای پادشاه است. پادشاهی که میخواهد رژیمش را نگه‌دارد پای سفره، یوسف است در کنار زلیخا پشت هفت درِ بسته. پادشاه که پیامبر نیست چه کاری است بخواهم آن همه در را به زور باز کنم. البته صبح روی ترازو رفتم و وزنم آنچنان تغییری نکرده زن هم که به برکت خدا و عمل بای‌پس معده در سرازیری کاهش وزن است. از تمام شیرینی و تنقلات و غذا های خوشمزه او فقط به قدر یک بند انگشت می‌خورد و بعد پادشاه می‌ماند و جنگ با دشمنی که قصد رژیمش را دارد.

عصر تماس گرفتم و ظاهرا دو مدرسه همچنان قرار است یک هفته اول دی‌ماه کلاس‌ها را برگزار کنند و امتحانات را از هشتم شروع می‌کنند. مارا لنگ در هوا گذاشته اند و درست مشخص نمی‌کنند چه روز‌هایی و چطور امتحان است تا بتوانم با خیال راحت به شهر خودمان بروم. پادشاه هوای دیارش را کرده و خیلی وقت است دوریم. بگذریم.

روز‌هایی که فوتبال مهمی در جریان نیست انگار چیزی گم کرده‌ام. دیروز هم همینطور بود و هی شبکه‌ها را زیر و رو می‌کردم اما چیزی پیدا نمی‌شد. زن شکلات‌هایی که گرفته بود روی سماور آب کرد و بعد ریخت توی قلب هایی و روی آنها انار پاشید، گفت جایی دیده و قشنگ می‌شود برای سفره‌ی یلدا. از همان کار‌های ادایی. بگذریم

برنامه‌هایم را مرور کردم‌. باید فورا کار طراحی سوالات را تمام کنم و برسم به کارهای مهم‌تر. بعضی کار‌ها مثل یک گوله برفی هر قدر می‌گذرد بزرگتر می‌شود و هر روز انجام آنها سخت‌تر می‌شود. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان