خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۲۰۹. ناخن

سه شنبه نهم بهمن ۱۴۰۳، ۴:۲۸ ب.ظ

دوشنبه‌ای که فردایش تعطیل باشد خودش یک پا پنجشنبه است. بوی تعطیلی خورده بود به مشام دانش‌آموزان و یک عده سر خود به کلی نیامده بودند مدرسه و الباقی را هم انگار نشانده بودند روی آتش. یک جا بند نمی‌شدند. به خصوص که این مدرسه چهارشنبه را هم تعطیل کرده بود. توی سر بچه‌ها چند روز تعطیلیِ خوش بر و رو می‌رقصید و آنها می‌خواستند هر چه زودتر به مجلس رقص برسند. این وسط یکی دوتا از دبیر‌ها هم نیامده بودند و دیگر رسما مدرسه روی هوا بود. چند تا از کلاس‌ها را ادغام کردند تا نهایتا یک ساعت زودتر این پرندگانِ بی‌قرار را از قفس آزاد کنند. دوشنبه‌ها را از این نظر دوست دارم که اولین روز تدریس تاریخ معاصر است و دیگر تا آخرین ساعت روز چهارشنبه فقط تاریخ معاصر دارم. یعنی دوازده کلاس پشت سر هم تاریخ معاصر درس می‌دهم و هر بار مصدق را هزار تکه می‌کنم دوباره به هم می‌چسبانم و باز تکه تکه می‌کنم. برایشان جالب است اما فقط جالب است و امکان ندارد بروند و لای کتابشان را باز کنند یا بخواهند مطالعه‌ی آزادی داشته باشند. در میان ۳۵۰ آموزی که امسال دارم حتی یک نفر هم پیدا نکردم که مطالعه آزاد داشته باشد حتی در حد یک ورق و حتی در حد سرگرمی، حتی پادکست، حتی ویدئو، جالب است. خیلی راحتند.

توی مدرسه بودم که زن عکس فرستاد از بسته‌ی پستی که به خانه رسیده بود. همیشه رسیدن چیزی از پست لذت بخش است و خیلی دوست داشتم کسی داشتم تا برایش نامه بنویسم و برایم نامه بنویسد به نظرم چیزِ شیرینی است. چیز‌هایی را از سایتی خریده بود که یک قلم را اشتباه فرستاده بودند ولی همان که اشتباه فرستاده بودند هم بد نبود و حالا نمی‌دانست با آن چکار کند. توی این خرید مداد بی‌نهایت و یک پد زیر موس مال پادشاه بود و زن بدون این که به من بگوید یک جامدادی بزرگ هم برایم سفارش داده بود. مدتی بود دنبال جا‌مدادی درست حسابی می‌گشتم که ماژیک‌های مدرسه توی آن جا شود و جایی پیدا نمی‌کردم.

زن گفته بود برای ناهار می‌خواهد همبرگر خانگی درست کند. همیشه روزی که قرار است غذای بدون برنج داشته باشیم از پادشاه می‌پرسد : "چی درست کنم؟" و همیشه پادشاه با ذوق جواب می‌دهد :"املت". زن که از این جواب مایوس می‌شود کار خودش را می‌کند و یک غذای پرکالری تحویل ما می‌دهد. خلاصه سر راه نانِ گردالی خریدم و کاهو. پادشاه همیشه با همبرگر توی نانِ گردالی یاد باب اسفنجی می‌افتد. زن می‌گوید با غذای برنجی یک ظرف کثیف می‌شود ولی با فست فود هزار ظرف. همبرگر ها توی فر بود، پیاز و سس گوجه توی ظرف‌های جداگانه روی گاز و سیب زمینی هم در ظرف دیگری سرخ کرده بود. لایه به لایه لای نان‌ها را به دستان پر کفایتم پر کردم. احساس کردم خانه شده رستوران آقای خرچنگ در بیکینی باتن. اول و آخرش اگر به پادشاه تمام فست فود های عالم را هم بدهند انتخابش املت و نیمرو و چیز‌هایی در همین ردیف است. اما واقعا همبرگرش از همبرگر‌های بازاری بهتر شد.

سر شب به حساب ناخن‌هایم رسیدم تا به حساب خانمِ سه تار برسم. برای در آغوش گرفتن سه‌تار باید تمام ناخن‌ها کاملا کوتاه باشد و مرتب. فقط ناخنِ انگشت اشاره‌ی دست راست در حد چند میلی متر باید باقی بماند و کمی هم ناخن روی انگشت شست همان دست. ناخن انگشت اشاره ضربه‌ها را روی سیم وارد می‌کند و باید به دقت سوهان شود. پادشاه یک بافر ادایی دارد که با آن حسابی به این ناخنِ ناز دار می‌رسد تا بعد بشود درست نازِ سه تار را خرید. ناخنِ انگشت اشاره برای کسی که سه‌تار می‌زند بال است برای پرنده. غم شکستن این ناخن مساوی است با غم سقوط سیمرغ. البته بعضی‌ها با ناخنکی مصنوعی که نوک آن فلزی است سه‌تار می‌زنند اما ارتباط مستقیم پنجه با قلبِ ساز چیز دیگری است مثل دست بردن در گیسوانِ معشوق. از چند درس قبل دوباره بعضی قطعات را زدم تا دستم گرم شود. زن کلوچه‌ی خانگیِ کم شیرین درست کرده بود و همراه چای آورد. بسیار خوب شده بود.

بعد از شبِ زورخانه دست، سرشانه، کتف، گردن، پا، کمر، همه یکجا گرفته بود و پادشاه در هر حرکت به شکل خنده داری دردی خوشایند را احساس می‌کرد. شب تا خودِ صبح یا سریال دیدم و یا کتاب‌خواندم. آنقدر توی یک حالت خواندم که با توجه به درد کتف و گردنم وقتی خواستم پنج صبح از جایم تکان بخورم فهمیدم مثل پوست پرتقال روی بخاری کاملا خشک شده‌ام. خلاصه به هر زحمتی بود رفتم سراغ خواب. تا ببینم بعد چه می‌شود.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان