خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۲۲۵. شیپور

پنجشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۳، ۴:۲۱ ب.ظ

چهارشنبه‌ی زیبا انگار این هفته رنگ و رویش را از دست داده‌ بود. از اول هفته یا بهتر بگویم از چهارشنبه‌ی قبل در ایستگاهِ تعطیلی هستیم و وقتی اینطور توی تعطیلات غرق باشی دیگر چهارشنبه و جمعه و شنبه چه فرقی می‌کند‌. مخصوصا اگر کار خاصی برای انجام دادن نداشته باشید انگار زمان متوقف می‌شود بعد اصلا درست نمی‌دانید چند شنبه است. این شب‌ها دائما خواب‌های بامزه می‌بینم و عجیب است که کلیات آنها یادم می‌ماند چون معمولا خواب‌ها همان لحظه که بیدار می‌شوم از یادم می‌روند. باید یک گروه معبر برای دربار استخدام کنم تا خواب‌های آشفته‌ی پادشاه را تعبیر کنند.

صبح وقتی خودم را از لای دست و پای خواب‌ها بیرون کشیدم اول طبق معمولِ زندگی چای دم کردم. چون هوا بوی بهار می‌داد این‌بار توی چای هل و بهار نارنج ریختم. باید حواستان به بهارنارنج باشد چون زیادی‌اش مثل توجه تلخی ایجاد می‌کند. آب‌جوش که روی هل و چای و بهار نارنج می‌‌ریزید بوی سه روز مانده به عید مانند غول چراغ جادو از دهانه‌ی قوری بیرون می‌آید اما این بار نه مثل غول که مثل یک پریِ کوچکِ زیبا.‌

بعد از دم کردن چای کمی به وسایل توی کمد رسیدم و یک سری موارد را جدا کردم تا فکری به حالشان بکنم. مقداری هم توی سایت‌های مختلف چرخیدم تا ببینم جایی برای دور کاری هست که نیمه‌ی های عصر پادشاه را پر کند یا خیر که چیز جالبی پیدا نشد. یادم آمد نان نداریم. زن تازه بیدار شده بود که تنها رفتم تا نان بگیرم. قوامی هم این روز‌ها در حال استراحت است و از وضعیت موجود رضایت دارد. سر حال بود و پر حرفی می‌کرد. بعد هم گفت به نظرش نانوایی‌ها این ساعت از روز بسته‌اند یا نان ندارند. پادشاه به حرفش نکرد. بعد از سه سال زندگی در این شهرکوچک تازه فهمیده‌ام سه تا نانوایی خوب هست که نان درست و حسابی دارند الباقی فقط خمیرهایشان را حرام می‌کنند. اما به هر کدامشان سر زدم یا نوبت پختشان تمام شده بود یا به طور کلی نانی که پادشاه می‌خواست را عصر پخت می‌کردند. یکی هم که نان‌های بیات شده از کله‌ی صبح را می‌خواست به پادشاه بدهد و وقتی قبول نکردم جوری نگاه کرد انگار من دایی بزرگه‌ی مادرش هستم که بعد از مرگ پدربزرگشان اموال آنها را بالا کشیده‌ام و حالا عید شده و آمده‌ام خانه‌ مادرشان عید دیدنی. قوامی هم زیر زیرکی به این وضعیت می‌خندید. جلوی درِ یکی از نانوایی ها کودکی را دیدم روی تپه‌ای از شن با یک بیل مکانیکیِ پلاستیکی. با دقت در حال ساختن چیزی توی شن‌ها بود و پادشاه را یاد دوران کودکی خودش انداخت. در ساخت و ساز با شن و درست کردن راه آب‌ بسیار ماهر بودم و همان زمان برای خودم شهری توی باغچه می‌ساختم با رودخانه‌ی شلنگی.

خلاصه دست خالی مانند شاه اسماعیل از چالدران به خانه برگشتم. زن برای ناهار ماکارونی با ته دیگ سیب زمینی درست کرده‌بود. با سس موشکیِ قرمز بسیار چسبید. زن هر وقت از پادشاه می‌پرسد برای ناهار چی ‌دوست داری درست کنم پادشاه می‌گوید "املت" ولی زن اصلا اهل این چیز‌ها نیست و آخر مطابق برنامه و دلخواه خودش غذا درست می‌کند. البته که پادشاه همیشه حسابی غذا می‌خورد اما گاهی دوس دارد غذاهای با نان و ساده بخورد که زن اصلا اهلش نیست و می‌گوید با آن غذاها سیر نمی‌شود.

عصر دوباره و این بار با زن رفتیم برای خریدن نان‌. نان سنگکِ درست و حسابی خریدیم و بعد رفتیم پیاده روی. هوا خوب بود و بعضی جاها به مناسبت اعیاد مذهبی چیز‌هایی پخش می‌کردند. یک جا چای و کلوچه محلی خوردیم و یک جا هم عدسی گرفتیم و توی ماشین خوردیم. یک روز بالاخره می‌دهم این الدنگ‌هایی که صدای سیستم‌های صوتی را زیاد می‌کنند را سر و ته توی چاه آویزان کنند بعد توی چاه شیپور بزنند. نمی‌دانم صدای اینقدر زیاد چه چیز مثبتی دارد جز خودنمایی و مسخره بازی، حالا چه جشن چه عزا چه عروسی چه هر کوفت و زهر مار دیگری، مردم آزاری انگار مدال دارد که این ابله‌ها با هم مسابقه می‌دهند. سر راه زن کمی گوجه و خیار هم برای سالاد شیرازی خرید و به خانه رفتیم.

شب رفتم سراغ کتابخانه و به نظرم آمد بعد از چند کتاب بلند چند داستان کوتاه از یکی از مجموعه داستان‌ها بخوانم. مجموعه داستانی دارم به نام "یک درخت، یک صخره، یک ابر"، شامل داستان‌هایی از بهترین نویسندگان جهان، قبلا چند داستانش را خوانده‌ام و حالا می‌روم سراغ داستان‌های بعد. اگر مورد قابل توجهی بود حتما اینجا به اطلاعتان می‌رسانم. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان