۲۲۷. مِه
بعد از سی سالگی گاهی یک "که چیِ" بزرگ و ناخوانده میآید و مینشیند وسط خانهی ذهنت. میخواهی بلند شوی پایت را میچسبد، میخواهی قدم از قدم برداری آویزانت میشود.، دائما توی گوشت میپرسد: "که چی؟". درس بخوانی که چی بشود؟ کار کنی که چی بشود؟ آخرش که چی؟ اصلا زندگی کنی که چی بشود؟ این همه بالا و پایین برای چه؟ کجا را میخواهی فتح کنی پادشاهِ نیمه جان؟ اکثرا این مهمان ناخوانده دست در دست جمعه میدهد و توی خانه شلنگ تخته میاندازند. یک کوه کار نیمه تمام هست که نمیدانم چرا باید تمامشان کنم، یک دریا هدف هست که نمیدانم چرا باید به آنها برسم، یک دنیا رویای دور هست که انگار توی مِهی غلیظ گم شده. مثل آقای کلمبوس روی کشتی توی مِه پیش میروم به دنبال هندوستانِ گم شده. جمعه به سختی جانم را از توی مه بیرون کشیدم.
ظهر باز به زن گفتم هوس املت کردهام و خودم برای خودم املت درست میکنم. زن برای خودش گوشت گذاشته بود بیرون و با پیاز و ادویه تفت داد. پادشاه توی تابهی روحی کمی پیاز داغ درست کرد. دوتا گوجه روی آن رنده کردم و یک سر قاشق هم رب نشاندم بغل دستشان. خوب که آب گوجهها گرفته شد دوتا تخم مرغ بینشان شکستم. تا وقتی خوب زرده و سفیده به خورد مواد برود سیر ترشی و زیتون برای خودم توی کاسه ریختم و زن هم غذایش حاضر شد.
عصر خواستم توی لپتاپ یک پوشه آهنگ مرتب کنم برای آقای قوامی ولی دیدم با وسواسی که من دارم حالا حالا ها کار دارد. بعد خواستم سریال دانلود کنم و باز دیدم به قدرِ ذخایر نفتی خاورمیانه فیلمهای ندیده دارم. خلاصه دست و دلم به این کار هم نرفت. شب با زن کمی بیخودی خیابانها را دور زدیم. آخر شبی نشستم کمی درسهای شنبه را مرتب کردم بعد هم خیر سرم خواستم بازی تیمم را تماشا کنم. آنها هم مثل من انگار جان نداشتند. بد جور باختیم و اعصابم بیشتر به هم ریخت. اول و آخرشان را میفرستم توی مرغداری کار کنند. مفت خورهای بیخاصیت توی زمین طوری راه میروند انگار برای گردش به پارک رفتهاند. طرفداری هم بد دردی است نه میشود ولشان کنی به امان خدا نه میشود بیخیال باشی. باید ببازی و حرص بخوری و باز بازی بعدشان را هم تماشاکنی. شب با کِشتی دوباره رفتم توی مهِ عمیق آبهای ناشناخته. حالا تا ببینم چه میشود.