خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۵۴۸. بورانی

پنجشنبه یازدهم دی ۱۴۰۴، ۴:۳۰ ب.ظ

خانه‌ی مادرم پنجره‌های بزرگ دارد. صبح که می‌شود تمام هال صبح را احساس می‌کند. خواهر کوچکم بیدار بود. آن یکی با بچه‌هایش خواب بود اما باید بیدار می‌شد چون مهد کودک خواهر زاده‌ام در روز تعطیل گفته بودند باید بچه را ببرد برای عکس گرفتن و این قرتی بازی‌ها. رفتم بالا و بیدارش کردم. به این طرف و آن طرف می‌دوید چون کمی دیر شده بود. خواهر کوچکم هم برای امتحان رفت دانشگاه. مادرم هنوز پایین نیامده بود. خواهرزاده‌ دیگرم آمد پایین. با هم صبحانه خوردیم. مادرم که آمد پایین فهمید سماور آب ندارد و سوراخ شده است. باید ببرند تعمیرش کنند. فعلا چای را با کتری درست کرد.

از خوبی‌های اینجا این است که خواهرم هم کتاب‌های خوبی توی کتابخانه‌اش دارد و لازم نیست آدم با خودش کتاب بیاورد. ضمن این که بعضی از کتابهای پادشاه را هم دارد مثلا همین جای خالی سلوچ را او هم دارد و الباقی‌اش را این روزها از روی کتاب او دنبال می‌کنم. مادر برای ناهار باقالاقاتوق درست کرده بود. خوشمزه بود و زیاد خوردم. عصر دلم می‌خواست بروم بیرون اما بعد منصرف شدم. دور هم بودیم که به پدرم خبر دادند یکی از عمه‌هایم فوت کرده است. در واقع یکی از عمه‌های ناتنی اما به هر حال عمه است دیگر. به زن فعلا چیزی نگفتم چون گفتنش دردی دوا نمی‌کرد و صرفا ممکن بود فردایی که قرار بود به مناسبت تولد بیرون برویم را تحت الشعاع قرار بدهد و فکرش مشغول بشود. فردا وقتی کارمان تمام شد و خواستم برسانمش به او می‌گویم. شاید بخواهد در مراسم‌های بعدش شرکت کند.

پدرم رفت دنبال عمه دیگرم و او را آورد خانه تا فردا صبح با هم بروند برای تشییع جنازه. شب بورانی اسفناج داشتیم. از غذاهایی که پادشاه دوست دارد با فلفل سیاه زیاد و ماست چکیده بخورد. چسبید. شب زود خوابم برد. حالا تا ببینم چه می‌شود‌.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان