خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۷۸. برلین

پنجشنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۳، ۲:۵۶ ب.ظ

صبح دیرتر از معمول بیدار شدم. خواب‌ خوبی می‌دیدم. خواب می‌دیدم در شهری بارانی مغازه کتابفروشی دارم. نمی‌دانم کجا بود. حس‌ می‌کردم آنجا تنها هستم. چند جلد کتاب با جلد سبز توی ویترین بود که نام من با فونت طلایی روی آن نوشته شده بود. دوست نداشتم بیدار شوم با این که حس می‌کردم موجود عجیبی دزدکی در حال تماشاکردن من از پشت ساختمان‌هاست اما حس چوب مرطوب و بوی کاغذ داشتم.

از خواب با گلوی گرفته از سرماخورگی بیدار شدم. صبح‌ها بد تر است در طی روز حالم خوب است. چای داغ خوردم و یادم آمد شب عروسی دعوتیم. عروسی امشب را به عنوان خداحافظی با ولنگاری در نظر گرفته‌ام. بعد دوباره می‌روم توی رژیم. از مصائب پادشاهی این است که نمی‌شود با خیال راحت زندگی را به ولنگاری سر کرد. هر روز باید جنگید تا بر تخت پادشاهی باقی ماند. بگذریم‌.

وقتی سه تا خواهر داشته باشید و دوتا خواهرزاده‌ی دختر وضعیت خانه‌ی مادری چند ساعت قبل از عروسی می‌شود وضعیت برلین چند ساعت قبل از شروع جنگ جهانی دوم. همه مشغول تدارک و سازماندهی نیرو‌ها بودند. یکی سشوار می‌زد، یکی دنبال ساق می‌گشت یکی موهایش توی رنگ بود. محشری به پا بود.

لباس‌هایم را چک کردم. سر شب رفتم دنبال زن. زن هم حسابی به خودش رسیده بود. باغ نسبتا دور بود. زنانه و مردانه جدا بود. همان ابتدای مراسم چنان صدا بلند بود که اگر داد هم می‌زدم صدا به نفر بغل دستم نمی‌رسید و سه چهار نفر آن وسط جفتک می‌انداختند. داماد شبیه هویج بود. روی سر هویج اسپند دود می‌کردند و پول می‌ریختند. دوتکه دستمال کاغذی توی گوش‌هایم فرو کردم و رفتم پشت میزی که دور تر از مرکز بود نشستم. یک نفر بغل دستم نشسته بود. مردکِ ادایی خواست نارنجک را با چاقو و چنگال بخورد، بسیار منظره مفرحی برای پادشاه بود. البته این را هم می‌دانیم که شما رعیت‌های ادایی به شیرینی نارنجک ما می‌گویید "نان خامه‌ای"، همین اشتباه اساسی است، آخر وقتی بگویی نان خامه‌ای مجبوری با چاقو و چنگال بروی سراغش، خلاصه در حالی که آن مردک در تکاپو بود یک نارنجک را به شیوه‌ی شاهانه درسته توی دهان گذاشتم. مردک چاقو را فشار داد روی نارنجک و طبیعتا نارنجک منفجر شد و حالا با ترکش‌های آن روی میز و لباسش درگیر بود. کم کم پدر و سایر بستگان هم آمدند و دور میز شلوغ شد. همچنان گروهی آن وسط جفتک می‌زدند. حتی یکی جرعت کرد به سمت میز ما آمد تا از پادشاه بخواهد به آنها ملحق شود اما از نگاه من فهمید باید تا او را به دست جلاد نداده‌ام محل را ترک کند. پادشاه حتی توی مجلس عروسی خودش هم نرقصید. همه خودشان را پر پر کردند تا صرفا آن وسط باشم و نرفتم. این قرتی بازی‌ها باشد برای رعایای لوس و بی‌خود.

شام مفصلی تدارک دیده بودند که اکثرش باقی ماند و اسراف شد. در راه برگشت ماشین را کنار جاده نگه داشتم و با زن حسابی هم را بوسیدیم. توی لباس‌های قشنگ بوسیدن خوشمزه‌تر است. بعد از مدتها زن با من بود شب بسیار خوبی بود. احتمالا فردا یا پس فردا به شهر خودمان بر‌گردیم بعد هم مدارس شروع می‌شود و تا دی ماه هیچ تعطیلی نداریم. تا ببیینم چه‌ می‌شود.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان