۱۷۱. حمله
روبانِ سرخِ این جمعه با گره پاپیونی بسته شده بود دور شب یلدا. صبح زن از توی آشپزخانه مسلسلش را گذاشته بود روی حالت اتومات و پشت هم "بلند شو دیگه" به سمت اتاق شلیک میکرد. البته زیاد زود نبود حدود ساعت ده و نیم بود اما برای پادشاهِ بیخوابی که تازه ساعت شش سرش را روی بالش گذاشته بود زود محسوب میشد. نمیشد از بیدار شدن شانه خالی کرد. دیشب به زن گفته بودم برای خرید میوه به جمعه بازار میرویم و حالا باید بلند میشدم. شب قبلش زن میگفت چرا صبح ها خوش اخلاق نیستی چطور زود روشن میشوی؟ گفتم اگر یک استکان چای به دستم بدهی زود روشن میشوم اما چون این در خانهی ما قفل است دیر روشن میشوم و باید کمی زمان بدهی تا زندگی وارد زندگیام شود. خلاصه نهایتا با شصت و هشت درصد هوشیاری که با توجه به شرایط بهترین حالت بود رفتیم بیرون. هوا خیلی بهتر از چند روز قبل بود و به آقای قوامی گفتم پنجرهاش را کمی باز کند. جمعه بازار انگار میدان جنگ میان قوای روم و ایران بود. رعیت لای هم میلولیدند و انگار توی مسابقهای نامعلوم از هم جلو میزدند. بیشتر سمت میوهها شلوغ بود. ما کمی موز خریدیم، چند دانه انار، پرتقال و لبو. بعد هم زودتر خودمان را از آن معرکه بیرون کشیدیم. زن گفت باید یک بادکنک هلیومی به او وصل کنم تا وقتی لای چنین جمعیتی گم میشود راحت بشود پیدایش کنم.
به خانه که رسیدیم کمی از گوشت کوبیدههایی که از آبگوشت باقی مانده بود گرم کردیم و خوردیم. با نان تپل بربری بسیار چسبید. بعد پادشاه که دستش راحتتر به کشتار میرود سر لبوهای بخت برگشته را یکی یکی برید، پوستشان را کند و تکه تکه شان کرد. دستانم آغشته به خون بود. توی قابلمه ریختمشان و با کمی آب از همان حدود ساعت دو ظهر گذاشتیم بپزند. پادشاه که هنوز نصف صحبتهایش با جناب خواب مانده بود رفت به این کار برسد. زن هم کمی بعد وقتی خیالش از لبوها راحت شد آمد.
عصر زن حسابی مشغول بود. با خمیرِ نمیدانم چی چی یک چیزهایی درست کرده بو دبه اسم رُل دارچین و گذاشته بود توی فر، از طرفی مرغ پخته بود برای ساندویچ مرغ و سیب زمینی، لبوها هم که روی گاز بود و ژله و دسر هم در یخچال، شکلات ادایی هم درست کرده بود برای روی میز. کم کم میوه ها را هم کمی ادایی کرد و با ذوق شروع کرد به چیدن میز. همه چیز خوشمزه شده بود. آن طرف زن میز ادایی میچید و این طرفِ خانه پادشاه یک رو فرشی زیر خودش پهن کرد تا بعد از مراسمِ عکاسیِ زن، میز را ریخت و پاش کند روی زمین. زن خودش رفت و لباس خوشگل پوشید که شکل لباس سفید برفی بود لباسهای پادشاه غرغرو را هم عوض کرد و بالاخره عکس تمام شد و هجوم به جبههی خوراکیها شروع.
همان اول کار ساندویچ مرغ را که خوردیم یک نگاه به هم کردیم و یک نگاه به باقی چیزها. زن که کلا یک لقمه خورد و سیر شد پادشاه هم یک نان باگت پر از مرغ و سیب زمینی و سس خورد و خیلی زود سیر شد. البته چای دارچین دم کرده بودم و با برنامه ریزی بلند مدت و منظم به نقاط مختلف حمله کردم. حتی آن وسط حیلهی لذت بخشی به کار بردم که هم باعث شد دوباره اشتهای زیادی داشته باشیم هم شب یلدایمان گرمتر شد. این برنامه ریزیهای اصولی موجب شد تا همین حالا که پنج صبح هم رد شده حملات به خوراکیها ادامه داشته باشد. پادشاه در جنگی شکست نمیخورد.
این وسط بیتربیتها گفتهاند فردا مدارس باز است و این یعنی چند ساعت دیگر باید بیدار شوم اما پادشاه اصلا در قید این مسائل نیست گاهی حتی شده که به کلی نخوابیده و این از کرامات پادشاهی است. البته زن از صبح بسیار خسته شده بود و الحق کلی کار کرده بود و زودتر خوابید. پادشاه هم کلی کار کرد، رول دارچین خورد، شیرینی خورد، آجیل خورد، ساندویچ خورد، شکلات خورد، ژله خورد، انار خورد این هم کم کاری نیست واقعا همت و اراده میخواهد.
جناب حافظ هم پادشاه را خوب شناخته فال باز کردم و مانند عید نوروز همان غزل آمد که میگوید:
"پنج روزی که در این مرحله مهلت داری
خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست"
ما هم خوش آساییدیم تا ببینم چه میشود.