۱۹۷. ترمز
مادر روزه بود. پدر شیفت بود. خواهر سر کار بود. پس من و زن تنها کسانی بودیم که روز جهارشنبه در خانه میتوانستیم غذا بخوریم. به مادر گفتم چیزی برای نهار درست نکند و کمی غذا از شب قبل مانده همان را برای نهار میخوریم. با زن رفتیم صبحانه خوردیم. زن راه رفتن در بازار را بسیار دوست دارد. این که خریدی داشته باشد با خیر هم برایش مهم نیست خودِ راه رفتن توی بازار و مغازه ها را دوست دارد حتی اگر بداند فلان مغازه هیچ چیز قابل توجهی ندارد باز دوست دارد برود داخلش چرخی بزند و بیاید بیرون. به همین خاطر وقتی گفت چهارشنبه کجا برویم گفتم برویم به یکی از مناطق شهر که مغازههای زیادی دارد و اغلب اجناسشان را به قیمت کلی میفروشند. رفتیم و توی رعیت لولیدیم. کمی هم بگو مگو کردیم که به خاطر ندارم در چه موضوعی بود اما آنقدر ها جدی نبود که یادمان بماند. مسائل بسیار جدی تر از این هم جایی برای ماندگاری در ذهن پادشاه پیدا نمیکنند چه برسد به این طور موارد.
زن هنوز چهار قدم راه نرفته بودیم که گفت گرسنهاش شده. از اولین مغازهای که در دسترس بود نان گردویی خرید. چیز خوشمزهای است. به قول زن طوری شده که آدم اگر گرسنه باشد چیز سالمی توی مغازه پیدا نمیشود و همین نانهای کم شیرین شاید از سالمترین گزینهها باشند. جایی که رفتیم منطقه جالبی است یک طرف خرازیها و لوازم التحریر فروشیهای بزرگ، یک طرف فروشگاههای شوینده و لوازم بهداشتی، یک طرف خواربار فروشی، یک طرف بدلیجات و لوازم تزئینی و باز کنار اینها چند فروشگاه بزرگ اسباب بازی و عروسک فروشی. هیچ چیزش به هیچ چیز دیگر نمیخورد اما همین که قیمتها از بقیهی شهر مناسب تر است باعث میشود همیشه شلوغ باشد. مثلا چیزی بود که همین دو شب پیش خریدیم ۱۴۰ هزار تومان و اینجا ۷۰ هزار تومان بود. خلاصه وقتی از توی بازار گشتن خسته شدیم به خانه برگشتیم. تنها بودیم. زن کمی از گوشت کوبیدههای دیشب گرم کرد و خوردیم. بعد رفت بالا بخوابد. پادشاه ماند.
شب زن باز میخواست برود جای دیگری بازار مادر هم میخواست برود خانهی یکی از اقوام. خلاصه اول مادر را رساندم و بعد زن را بردم. زن همیشه یک بطری آب توی ماشین دارد و توی مسیر سعی داشت از بطری آبِ بزرگ بطری کوچک را پر کند. پادشاه کرم درونش فعال شد و زد روی ترمز. زن با اخم گفت: "از عمد اینجوری کردی؟" پادشاه گفت خیر کاملا اتفاقی بود و ممکن بود تصادف کنیم. پادشاه بسیار دروغگو است و به قول زن یک رودهی راست در شکمش نیست. حالا انگار بقیه انسانها رودههایشان راست است انسان است و همین کجیها دیگر. خلاصه زن متوجه نشد و صرفا بیشتر دقت کرد تا شلوارش از این خیستر نشود. حالا اینجا را که بخواند متوجه میشود. توی راه مسلسل سوالاتش را دوباره گذاشته بود روی حالت تیربار و پشت هم سوال میکرد. یعنی به طور کلی اگر سوال قرار بود تبدیل به یک انسان بشود میشد زن. حالا آن وسط نمیدانم از کجا یک تارِ مو توی ماشین دید و میگفت اینها همه به کنار این تار مو مال کیست. گاهی دوست دارم در همان حین حرکت با آقای قوامی خداحافظی کنم و خودم را پرتاب کنم پایین. خلاصه اواسطش را کاری ندارم اما اول و آخرش خندیدیم و حالمان خوش بود. به خانه که رسیدیم زن رفت بالا و پادشاه ماند و برگههای باقی مانده و تصحیح نشده. در یکی از کانالهای جناب تلگرام کسی پرسیده بود بد ترین عادت شما چیست و من نوشتم تنبلی و انداختن همهی کارها به دقیقهی آخر. برگهها را هم گذاشته بودم برای دقیقه آخر اما زیاد طول نکشید تا تمامشان کردم بعد زن را صدا زدم. همیشه موقع ثبت نمرات کمکم میکند و نمرات را میخواند و من در سیستم ثبت میکنم. اگر قرار باشد ۳۵۰ دانش آموز را یکی یکی خودم از روی دفتر ثبت کنم بسیار طول میکشد اما زن تند تند میگوید و من میزنم. جمع نمرات یکی از کلاسها شد ۲۵ و این هم در نوع خود جالب بود. آخر شب با لپتابها با خواهرم بازی کردیم و طبق معمول پیروز از میدان خارج شدم و قلمرو او را فتح کردم. حالا تا ببینم فردا چه میشود و کدام قلمرو به دستم میافتد.