خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۲۰۲. نیم

سه شنبه دوم بهمن ۱۴۰۳، ۵:۴۴ ب.ظ

پتوی صبح دوشنبه مثل خوابِ صبح جمعه سنگین بود. معشوقی بود که نمی‌شد از آن دل کند و مثل زلیخا پشت هفت درِ بسته دلبری می‌کرد. پادشاه اما گرفتار این وسوسه نشد و گفت صبر کن عصر می‌آیدم خدمتت می‌رسم. شب قبل تا دیر وقت نخوابیده بودم و حالا خواب مثل خواهرزاده‌‌‌ی چهار‌ساله‌ام از سرو کولم بالا می‌رفت. قلقلکش دادم و افتاد پایین. یکی از لذت‌های عمیق و شاهانه همین است که پادشاه همیشه صبح‌ خوابش می‌آید و همیشه بیدار می‌شود و توی دلش می‌گوید بماند برای صبح پنجشنبه. از قبلش هم سفارش اکید می‌کنم تا زن بیدارم نکند و گوشی همایونی را می‌گذارم روی حالت پرواز. این خواب مثل خامه عسل با نان بربریِ داغ می‌چسبد.

درس رسیده به کودتای ۲۸ مرداد. این روز‌ها یکی از شبکه ها سریالی پخش می‌کند به نام "سرزمین مادری" و اتفاقا همین قسمت ‌های اخیرش مربوط به درس ما بود. هرچند کلا علاقه دارند پیاز داغ ماجرا را از سمتی که دلخواه خودشان باشد بیشتر کنند اما در مجموع اگر دانش‌آموزی دیده باشد بد نیست. دست کم با اسم این آقایانی که ما دائم با آنها سرو کار داریم آشنا می‌شوند. همین هم بود و سر کلاس دائم از ماجرا های سریال می‌پرسیدند و یک سوال که دائما تکرار می‌شود این است که: "آقا مصدق خوب بود یا بد؟". البته که هیچکس را نمی‌شود گفت خوب است یا بد اما این سوال در مورد مصدق رنگ و بوی دیگری دارد و این مردِ تکیده‌ی قلمی انگار تنها فردی است که تاریخ هم نتوانسته در موردش به طور صریح قضاوت کند. معمولا در جواب این سوال می‌گویم در تاریخ خوب یا بد مطلق نداریم اما به طور خاص در مورد مصدق دست کم این مشخص است که به فکر وطنش بود و آن را دوست داشت.

ظهر زن خوراک بادمجان درست کرده بود. معمولا این غذا را پادشاه درست می‌کند و زن زیاد دست و دلش به بادمجان نمی‌رود اما این بار درست کرده بود و خوب هم شده بود. بسیار خوشمزه بود و بعد از حدود ۲۴ ساعت یک وعده‌ی کامل خوردم. بادمجان بسیار پیش تر از پادشاه نشان افتخار گرفته و جزو مقامات محترم دربار است. بگذریم.

اول بهمن ماه بود و قرار بود باشگاه بروم اما هنوز مردد بودم. زن هم می‌گفت اگر تو نروی من هم نمی‌روم. در نهایت تصمیم گرفتم بروم اما راستش پادشاه دلش به این باشگاه‌های قرتی بازی و ادایی نبود‌. قبلا هم زیاد رفته‌ام آنقدر توی سرت آهنگ‌های مزخرف پخش می‌کنند که هر قدر جسمت قوی شود روحت ضعیف می‌شود. بعد هم تا دوروز آدم نمی‌رود همه چیز بر می‌گردد به حالت قبل. بسیار قبل تر از این‌ها پادشاه سال‌ها در رشته "کشتی" فعالیت می‌کرد و بسیار راضی بود اما چند سالی هست که وقت و برنامه‌ی دربار با کشتی جور در نمی‌آید. به هر حال رفته بودیم بیرون تا چند باشگاه را ببینم که جایی توجهم را جلب کرد. یک "زورخانه‌ی قدیمی"!. به نظرم خلقیات پادشاه بسیار با چنین جایی سازگار بود. رفتم داخل هنوز هیچکس نیامده بود اما کسی داشت ضرب می‌زد و فضای آنجا به دلم نشست. تصمیم پادشاه قطعی شد. پادشاه از چهارشنبه به طور مرتب روز‌های زوج می‌رود زورخانه. همین درست است ورزش توی آهنگ‌های جلف و با آن دم و دستگاه‌های معمول برای پادشاه ادایی حساب می‌شود. خلاصه سر حال از تصمیمِ گرفته شده رفتیم و برای آقای قوامی هم بالاخره کفپوش خریدم. او هم خوشحال شد.

شب کمی لپتاب و گوشی همایونی را خلوت کردم. هنوز کلی کار دارند تا مرتب شوند انگار توی آنها بمب ترکیده. برای بعضی نرم افزار‌ها مثل اینستاگرام هم تایمر گذاشتم که اگر در روز بیشتر از نیم ساعت استفاده کنم خود به خود غیر فعال شوند. اینطوری بهتر است و دست و پایشان بسته است. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان