خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۲۰۴. حجره

پنجشنبه چهارم بهمن ۱۴۰۳، ۳:۴۵ ب.ظ

روز قبل از تعطیلی همیشه مثل روز‌های قبل عید مزه‌ی شیرینی ناپلئونی می‌دهد. چهاشنبه‌ها برای من همین طعم را دارد. برایم مهم نیست این ناپلئونی چقدر لباسم را کثیف کند و با خیال راحت نوش جان می‌کنم. چهارشنبه‌ها با مدرسه نمونه کلاس‌دارم. چون بر خلاف مدارس دیگر این‌ها حواسشان به درس هست و برایشان همه چیز جالب است برای تکه و پاره کردن مصدق و شاه و کاشانی روی میزِ کلاس بیشتر شوق دارم. آن‌ها هم گاهی یک تکه از این اجساد بی‌جان را بر می‌دارند و با دقت و تعجب نگاه می‌کنند. زن پیامک داده بود خیار و گوجه بخرم برای سالاد شیرازی. ناهار ماکارونی پیچ پیچی داشتیم. یک مدل پیچ پیچی جدید بود که توی فروشگاه خوشمان آمد و خریدیم. با سالاد شیرازی ترکیبِ هیجان انگیزی شد هر چند پادشاه گوجه و خیار زمستان را به رسمیت نمی‌شناسد و به نظرم آنها را فقط باید تابستان استفاده کرد. توی میوه فروشی چشمم به "بِه" افتاد. وقتی هنوز بسیار کوچک بودم توی خانه‌مان درخت بِه داشتیم. بِه میوه‌ی بسیار جالبی است. تا حدودی شبیه سیب است اما پُرزی تقریبا قهوه‌ای رنگ روی آن می‌نشیند و طعم و عطر عجیبی دارد. زن اصلا آن را میوه نمی‌داند و نمی‌خورد اما پادشاه آن را دوست دارد و بعد از مدت‌ها با طعمش به خانه‌ی کودکی سفر کرد.

مطابق چیزی که به خودم وعده کرده بودم قرار بود چهارشنبه ساعت هشت و نیم برای اولین بار بروم زورخانه. طبق معمول کمی زود تر رفتم. زن هم همراهم آمد و گفت می‌رود بازار بعد خودش بر می‌‌گردد خانه‌. جلوی زورخانه با آقای قوامی منتظر بودیم تا باز کنند اما باز نکرد. هشت شد هشت و نیم و از هشت و نیم هم گذشت. احتمالا این جلسه لغو شده بود یکی دیگر را هم دیدم که ظاهرا منتظر بود از او پرسیدم گفت امشب ظاهرا تعطیل شده ولی زورخانه‌ای در یکی از روستا‌های نزدیک هست و امشب هم باز است. پادشاه هم که لجباز است و دست کم حالا که ورزش کنسل شده بود نمی‌خواست زورخانه ندیده به خانه برگردد. به آقای قوامی گفتم شال و کلاه کن که باید برویم فلان روستا. راه افتادم جاده بسیار تاریک بود و روی نقشه هم درست معلوم نبود آنجایی که می‌گفتند کجاست چشمان آقای قوامی هم در این سن و سال دیگر سوی گذشته را ندارد اما همینطور رفتیم تا ببینیم چه می‌شود. به آنجایی که گفته بودند رفتم. یک روستای خاموش و تاریک. توی پس‌کوچه‌هایش کمی گشتم خبری نبود. یکی رد می‌شد که صورتش درست معلوم نبود آدرس پرسیدم، بدون این که صورتش دیده شود با صدای عجیب زنانه‌ای خندید و رفت توی تاریکی کوچه. همه جا ساکت بود اما سکوت و تاریکی از لجبازی پادشاه کمتر بود. دوباره نشستم پشت آقای قوامی. استارت نمی‌خورد. گفتم اگر خیال می‌کنی با تمارض می‌توانی از زیر کار در بروی کور خوانده‌ای. سوکت استارتش مشکل داشت کمی دست کاری‌اش کردم و روشن شد. بعد از خانمِ نشان پرسیدم زورخانه‌ این نزدیکی ها کجاست. یک روستای دیگر را نشان داد حدود پنج کیلومتری بعد گفت به راست بپیچید. گفتم خانمِ حسابی اصلا من راه افتاده‌ام که می‌گویی به راست بپیچید؟ ولی اول و آخرش خانم‌ها حرفشان را به کرسی می‌نشانند و پادشاه هم مجبور شد به راست بپیچد. یک جاده فرعی بود بین دو روستا. کاملا تاریک و بدون علائم. اگر گذرتان به مناطق کویری افتاده باشد حتما می‌دانید در این مناطق جن‌های قد بلند، آل، دوالپا و پریزاد زیاد است بر خلاف مناطق جنگلی که بیشتر جن‌های قد کوتاه، دیو و آب‌پری دیده می‌شود. خلاصه این‌جا هم یکی دوتایی به پادشاه دست تکان دادند اما پادشاه عجله داشت و نمی‌توانست مسافر اضافه سوار کند. به خانمِ نشان گفتم چرا دیگر هی نمی‌گویی به راست بپیچید و به چپ بپیچید؟ هیچی نگفت و فقط به جاده نگاه می‌کرد. ابی هم که کلا از همان توی شهر با ما نیامد بیرون ناچار به چاووشی گفتم بخواند و با صدای خشدار و لرزان شروع کرد: " بِبُر به نام خداوندت/ که لطفِ خنجرِ ابراهیم/ به تیز بودنِ احکام است/ نبخش مرتکبانت را/ تو حکم واجب الاجرایی/ و عشق جوخه‌ی اعدام است".

خلاصه رسیدیم به روستای بعدی. اینجا بزرگ و روشن بود. قبلا هم چند باری از مسیر اصلی آمده بودم. روستایی تاریخی و شناخته شده‌ است. گشتم و زورخانه را پیدا کردم. نوشته بود "گودِ باستانیِ صالح". بسیار قدیمی بود. از بیرون نوای زنگ و ضرب به گوش می‌رسید. از دالای‌هایی رو به پایین گذشتم و نوای ضرب زورخانه‌ای در هر پیچ بیشتر می‌شد. نهایتا در کوچکی را باز کردم و دیدم حدود بیست نفر وسط گود مشغول ورزش هستند. در حاشیه جایی ایوان مانند وجود داشت که موکت شده بود و فوری همانجا کنار بخاری نشستم. در کمال تعجب آن کسی که داشت می‌خواند کارش را متوقف کرد و بلند گفت خوش آمدید و همه‌ی آن بیست نفر هم انگار که شخص آشنایی دیده اند خوش‌آمد گفتند. حالا درست است پادشاه مملکت خودم هستم اما این‌ها که نمی‌دانستند. خلاصه دوباره شروع کردند و از همان ابتدا ریتم و اشعارشان پادشاه را گرفت.

راستش با تصوراتم بسیار فرق داشت‌. شعر‌ها بسیار لطیف بود و افراد بسیار خوش اخلاق بودند و خوشرو. تصور کنید بیست نفر مرد که همگی نزدیک پنجاه سال هستند با ریتم و هماهنگ و در حال ورزش می‌خواندند"غمت در نهانخانه‌ی دل نشیند/ به نازی که لیلی به محمل نشیند". صد بار بین حرکاتشان گفتند سلامتی مهمان محترممان صلوات. منظورشان پادشاه بود که از میزان لطف این‌ها نمی‌دانست چه‌کار کند‌. ریتم‌ها و اشعار فوق‌العاده بودند و یکی یکی توی حجره‌های دل پادشاه می‌نشستند‌. آخر سر هم که کارشان تمام شد و خواستم بروم گفتند نه باید حتما چای مهمان ما باشی و یکی‌شان یک سینی پر از استکان‌های کوچک آورد و یک کتری چایِ مردانه. همه دور هم چای خوردیم و پادشاه سر خوش از این تجربه به سمت خانه برگشت. توی راه انگار توی سرم هنوز ضرب می‌زدند. حالا دیگر مصمم هستم هر طور شده این ورزش را شروع کنم.

شب برای خودم شیر قهوه‌درست کردم و با عسل خوردم. تا صبح فایل‌های لپتاب، آهنگ‌ها و چیز‌های دیگر را مرتب می‌کردم. امیدوارم این آخر هفته دست کم این ‌کار تمام شود. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان