۲۰۸. میل
یک نکته را پیش از شروع لازم دیدم اعلام کنم و آن این است که بعضیها خیال کردهاند پادشاه رژیم گرفته است. راستش پادشاه اصلا اهل این داستانهای ادایی نیست و صرفا کمی در خورد و خوراک مراعات میکنم. همین حالا هم پادشاه به قدر نهنگ آبهای آزاد غذا و میوه میخورد. گمان نکنید خدای نکرده به خودش گرسنگی میدهد اصلا این اداها به پادشاه مملکت نمیآید و حتی نیازی هم به آن ندارد چون وزنش متعادل است. فقط گاهی صبح گرسنهام که آن هم به علت بیحوصلی و ماسیدن خواب در دهانم میلی به خوردن چیزی نیست. بگذریم.
یکشنبههای پادشاه مثل ساعت سهی بعد از ظهر خلوت و زرد است. درسها سبک است و دانشآموزان تقریبا بی سرو صدا. توی دفترهم ترکیبی از دبیران جمع میشوند که مستعد ناله و بحثهای بیسر و ته هستند. پای ثابت بحثها هم دبیر جغرافی که همه میدانید شبیه پلاستیکِ چروکیده است. ولی بقیه هم عامل ادامهی بحث هستند. مثلا پلاستیک چروک ناگهان میگوید الان شب است و حالا دهتای دیگر میخواهند ثابت کنند که نخیر روز است. امروز هم پیله کرده بود که کار پرستاران از کار معلمان سادهتر است و این کلهکدوها میخواستند ثابت کنند کار پرستاران سختتر است. پادشاه هم توی دلش به ریش سمت راست دفتر و کلههای کچل سمت چپ دفتر میخندید و چایش را میخورد.
بعد از برگشتن به خانه مدتی پیش آقای قوامی ماندم تا آهنگ تمام شود و بعد رفتم بالا. یکشنبهها در برنامهی غذاییِ زن روزِ مرغ است و این روز را دوست دارد و هر بار یک مدل مرغ درست میکند. مرغ هم خوب خوش رقصی بلد است و به هر شمایلی دلبری میکند. این هفته دوباره نوبت زرشک پلو با مرغ و تهچین زعفرانیاش بود. زن همیشه برنج و ته دیگش را کامل توی دیس بر میگرداند یک ربعش را خودش به زحمت میخورد و الباقی را پادشاه تقبل مینماید. عصر سعی کردم نخوابم تا کمی اوضاع خوابم رو به راه شود اما امان از فوتبالهای داخلی که مثل سنگینترین خواب آورهای جهان عمل میکند. چشمانم دقیقهی ۲۰ بسته شد و دقییقهی ۸۰ باز شد. زن کمی توی خودش بود. کمی غصه خورد و حرف زد. شب قرار بود بالاخره بعد از این همه پس و پیش بروم "زورخانه".
قبل از ساعت هشت به آنجا رسیدم. دوباره با استقبال گرم رو به رو شدم. ورزشکاران در حال عوض کردن لباس بودند. لباس مخصوص این ورزش یک شلوارک سنتی است که معمولا با طرح بته جقه تزئین شده و آن را روی یک تی شرت ورزشی معمولی میپوشند. پادشاه هنوز شلوارک مخصوص نداشت و گفته بودند فعلا تهیه نکند. از کمدی یک شلوارک دادند تا فعلا دستم به امانت بماند و یکی دیگر هم کمربند اضافه داشت و کلا کمربندش را داد و گفت یادگاری باشد برای پادشاه. حتی شهریه هم نگرفتند و گفتند حالا هنوز لازم نیست. خلاصه مهیا شدم. این بار بیشتر به درو دیوار دقت کردم. روی دیوار رو به رو به خط درشت نوشته بود: "بدین رواق زبرجد نوشتهاند به زر/ که جز نکوئی اهل کرم نخواهد ماند" و روی دیوار دیگر بیت محبوب پادشاه به چشم میخورد: "در این دنیا اگر سودیست با درویشِ خرسند است/ خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی". به این فکر کردم که آیا در دنیا چنین ترکیب جفت و جوری جای دیگر هم پیدا میشود یا نه؟ این که موسیقی زندهی سنتی با اشعار اصیل برقرار باشد و همراهش ورزش کنند و کل فرهنگ و سنت یک ملت اینطور پیچیده باشد به هم. خلاصه وقتی همه حاضر شدند یکی یکی از مرشد رخصت گرفتند و رفتند توی گود. گود فضایی چند ضلعی بود که حدود یک متر پایینتر از زمین قرار داشت. یکی یکی همه رفتیم داخل گود. راستش را بخواهید یکی از نگرانیهای پادشاه این بود که از دور به نظر نمیآمد حرکات ورزشی آنها فشاری به بدن بیاورد و حس میکردم شاید پادشاه اصلا با این حرکات خسته نشود. افراد حاضر هم هیچکدام اندام آنچنانی نداشتند. چهار تا پیرمرد نی قلیان بودند و چند نفر هم که با شکمهای برآمده اصلا به آنها نمیآمد حتی بتوانند چهار تا پله را بدون نفس نفس زدن بالا بروند اما ناکسها ضرب که شروع شد همان اولِ کار یک نفس ۲۵۰ تا شنا رفتند. پادشاه به صد نرسیده بود که تمام اجدادش را وسط گود زورخانه در حال چرخ زدن میدید ولی پیرمرد محترم بغل دستی که اگر توی کوچه میدیدی با خودت تصور میکردی به سختی امورات خودش را انجام میدهد با لب خندان و طوری که انگار دارد توی پارک قدم میزند شنا میرفت. خلاصه خوب که جانم کنده شد و با نصف اجدادم به صورت حضوری آشنا شدم رفتیم و میل برداشتیم. میل همین چوبهای کله قند مانند است که دسته دارد. نصف دیگر اجدادم را هم در این مرحله ملاقات کردم. خدا را شکر همه سالم و سر حال بودند. بعدش هم هزار جور ورجه ورجه کردند بسیار منظم و هماهنگ با ریتم.
گاهی میان دار به کسی که ضرب میزد اشاره ای میکرد و با هر اشاره ریتم و شعر عوض میشد و حرکت جدید را انجام میدادند. دست آخر وقتی جانمان را به دستامان دادند با مراسمِ دعا ورزش تمام شد. بسیار لذت بخش بود. آخرش هم که خواستم بروم باز نگذاشتند و گفتند اینجا رسمش این است قبل از رفتن همه مینشینیم و چای میخوریم. هر کس برای خودش چای ریخت. نشستیم دور تا دور گفتند خندیدند و بعد هم هرکس استکان خودش را شست و بالاخره یکی یکی رفتیم به خانه. توی راه برای زن کمی خوراکی مضر خریدم که دوست دارد چون وقتی بیرون میآمدم گرفته بود. وقتی مرا دید اول گفت چرا آنها که گفتم نخریدی و تازه فهمیدم پیامک داده بوده و چیزهای دیگری میخواسته و من ندیده بودم اما بعد به همانها رضایت داد و خوشحال شد.
شب باز هم خوابم نبرد تا حدود ساعت چهار کتاب میخواندم و بعد بالاخره به نظر خواب از گوشهی پنهانی سرو کلهاش پیدا شد. حالا تا ببینم چه میشود.