۲۱۲. سنگ
شبِ قبل، دَمِ سحر قیمهی زن حاضر شد چند بادمجان سرخ شدهی مودب هم نشاند کنار قیمه تا ترکیبش نفسگیر شود. قرار بر این بود که امتحانی روزه بگیریم. روزه برای پادشاه مثل یک جور رژیم برای پاکسازی جسم و روح است اما به دلیل مشکل معده چند سالی هست که روزه نمیگیرم. به هر حال سحری را خوردیم و بعدش هم نخوابیدم. زن را به خدایان زمین و زمان قسم دادم که هر وقت خوابیدم مرا بیدار نکند. مشغول خواندن شدم و ساعت نُه صبح خودم را تحویل تخت دادم.
حوالی ساعت سهی عصر بود که زن بیدارم کرد و گفت خانوادهاش دارند میآیند و میوه لازم داریم. حالا نیمه جانم، آنجا بدونِ جان از جایم بلند شدم و مثل یکی از مردگانِ سریال "راه رفتن مردگان" به سمت میوه فروشی رفتم. اگر کسی در مسیر پادشاه را میدید متوجه میشد که زامبیها در دنیای واقعی هم وجود دارند. حالا آن وسط قوامی هم بازیاش گرفته بود و هر دوتا استارت یکی نمیخورد. درست است که سیم استارتش ایراد دارد اما نمیدانم چرا اصلا وقت شناس نیست و ایرادش را فقط زمانی که عجله دارم میکند توی چشمم. توی مسیر برگشت و قبل از وارد شدن به مجتمع به این فکر کردم که چطور میشود بدون دست و صرفا با سُم رانندگی کرد چون رانندهی جلویی نایلون زبالهاش را درست کنار باکس زباله از ماشین انداخت بیرون و آنقدر نزدیک انداخت که چرخ عقبش موقع حرکت از روی آنرد شد و کیسه توی خیابان باز شد. قطعا نژادِ نادری از چهارپایانِ پستاندار بود واگرنه گاو و گوسالهی معمولی که چنین کاری نمیکنند. باید بدهم میرشکارِ دربار نسل این موجودات را منقرض کند و سرشان را به صورت تاکسیدرمی بزند به دیوارِ شهرداری به عنوان درس عبرت. بگذریم.
به خانه که رسیدم زن گفت روزهاش را باز کرده. طبیعی هم بود و قبلش هم به او گفتم نگیرد چون به کلی معده ندارد ولی زن زیر بار نرفت. به هر حال حالا روزهاش را باز کرده بود اما همچنان حال مساعدی نداشت. از طرف دیگر استاد باز کاری به او سپرده که موجب استرسش شده. کمی دور خودمان چرخیدیم تا اذان گفتند. با عجله چند لقمه نان و پنیر خوردم چون خانوادهی زن نزدیک بودند و تقریبا با آخرین لقمه از راه رسیدند. خانهی ما در مسیر سفرشان بود و به همین خاطر در مسیر بازگشت هم آمدند. سر شب وقتی زن و مادرش توی اتاق بودند پدر زن برای اولین بار به پادشاه گفت: "شما هم بالاخره یه کاری بکنین، فاصله زیاد بیفته جالب نیست" و منظورش از کار، کاری بود که به ورود یک نوه به این دنیا ختم شود. پادشاه در جواب این جمله و جملات بعد صرفا سر تکان داد، لبخند زد و چند جملهی نامفهوم در خصوص این که شرایطش نیست تحویل داد. حالا جالب است که به دخترشان نمیگویند چون میدانند به قول خودش یاغی است و اعصاب ندارد و تند جواب میدهد. پادشاه اما مثل ترکهی گیلاس انعطاف دارد.
شب باید به زورخانه میرفتم و از آنجا که خانوادهی زن بسیار زود میخوابند مشکلی نبود. سر راه رفتم گوشوارهی زن را که داده بود تعمیر کنند بگیرم که بسته بود. تا زن گفت گوشواره انگار میان دو جهانم تداخل ایجاد شد. آخر توی کتاب سووشون زنِ قصه گوشوارههایش را که برایش بسیار عزیز بود توی رودربایستی داد به کسی تا برای عروسی استفاده کند و حالا تقریبا مطمئن است آنها را به او بر نمیگردانند. توی زورخانه این بار دو مرشد داشتیم یعنی دو نفر ضرب میزدند و این فضا را آهنگین تر میکرد قسمتی از نوای ضرب زورخانه را ضبط کردهام که میگذارم توی کانال تلگرامی تا گوش کنید. قبل از شروع مرشد این شعر را به آوازِ خوش خواند: "مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم/ که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم" و بعد زنگ و ضرب شروع شد و حرکات موزون ورزشکاران. شعر اسمِ شبِ پادشاه است. شعرِ خوب مثل قلاب میافتاد به دهانِ دلم. خلاصه ورزش کردیم و شعر نوش جان کردیم میانِ نوایی از ضربِ تاریخ. بعد از تمام شدن یکی را گیر آوردم تا قِلِق بعضی حرکات را نشانم بدهد. با روی خوش شروع کرد به توضیح بعد هم وسایل را یکی یکی معرفی کرد؛ جدای از "تخته شنا" و "میل" که قبلا با آنها به شکل دردناکی آشنا شده بودم دو وسیلهی دیگر هم بود که دلبخواهی بود و معمولا کسانی که با سابقه تر بودند بعد از تمام شدن ورزش عمومی از آنها استفاده میکردند. یکی "کباده" بود که کمانی فلزی بود با زهی از جنس حلقههای سنگین آهنی و روی سر حرکت میدادند و یکی "سنگ" که شبیه یک جفت در چوبی است و به صورت خوابیده آن را روی سینه حرکت میدهند. عکس اینها را هم میگذارم توی کانال. خلاصه ورزش پنجشنبه شب هم با دعا و چایِ خوش رنگ ختم شد.
توی راهِ خانه چند شکلات نارگیلی برای زن خریدم که باز ذوق کند. ذوق هم کرد و به قول خوددش چشمهایش قلبی شد. بقیه توی اتاق خوابیده بودند. پادشاه برای خودش نیمرو درست کرد و نیمرو را کنارِ چای داغ و خرما زندگی کرد. زن به خاطر گرسنگی که صبح به خودش داده بود تا دیر وقت حالش خوب نبود. معده که نداشت تا درد بگیرد ولی یک چیزی آن تو درد میکرد. گفتم تا تو باشی به حرف پادشاه گوش نکنی. پنجشنبه هم به سر شد. تا ببینیم جمعه چه میشود.