خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۲۱۵. زبان

دوشنبه پانزدهم بهمن ۱۴۰۳، ۱۱:۳۲ ق.ظ

این روز‌ها صبح که بیدار می‌شوم حدود بیست دقیقه وقت اضافه است و به جای این که توی این گوشیِ بی‌صاحاب بگردم همان را کتاب می‌خوانم. تقریبا روزی ده صفحه می‌شود. یک‌جایی خوانده بودم که مطالعه کتاب جدای مطالبش به خاطر تمرکز چشم روی حروف سیاه در صفحه سفید موجب تمرکز و آرامش می‌شود. حالا نمی‌دانم مثل باران اطلاعاتِ زردِ امروزی این هم چرت و پرت بود یا خیر اما این چند روز به نظرم کار مفیدی آمده. قبلا همین چند دقیقه را بی‌خودی دور خودم می‌چرخیدم و هیچ به هیچ. توی راه گفتم قوامی از ابوعطا بخواند که بنشیند به دلم. صدای قوامی خیلی وقت است خش‌دار و گرفته است و باید بدهم درستش کنند.

خبر بد در مورد مدرسه و به خصوص روز شنبه و یکشنبه این است که پلاستیک چروکیده چون دیده اخیرا زیاد نمی‌تواند میان دبیران مخاطبی که تاییدش کند گیر بیارود حالا دائما می‌نشیند ور دل پادشاه و خیال می‌کند چون پادشاه دائما ساکت است و صرفا سر تکان می‌دهد این نشانی از تایید حرف‌های اوست. مثل رادیوی خراب آقای قوامی دائم بیخ گوشم وز وز می‌کند و حتی در میان صحبت‌هایش سوالاتی هم مطرح می‌کند تا جوابم را حتما داشته باشد. کله‌ی صبحی بند کرده بود به این که اگر مدیریت اداره را به دست بگیرد فلان می‌کند و بهمان می‌کند و بعد گفت کلا آموزش و پرورش برای او کوچک است و قصد دارد مهاجرت کند و علم سرشارش را ببرد آن سر دنیا تا قدرش را بدانند. حساب و کتاب هم کرد که آنجا چقدر پول به دست می‌آورد و اگر فلان قدرش را سرمایه گزاری کند فلان قدر سود می‌کند و در فلان سال می‌تواند فلان خانه را بخرد بعد خرابش کند و چندین طبقه بسازد و با فروش آن‌ها فلان قدر به دست بیاورد تا بتواند فلان قدر زمین بخر و توی آن پرورش شترمرغ راه بیاندازد و بعد از چند سال آن‌ها را به فلان کشور صادر کند. معمولا وقتی زنگ کلاس‌ها می‌خورد دبیران کمی می‌نشینند و به هم نگاه می‌کنند تا هر قدر می‌توانند برای رفتن به کلاس وقت تلف کنند اما وقتی ایشان در دفتر است با صدای زنگ همه فرار می‌کنند به سمت کلاس‌ها تا از وز وز این رادیوی خراب خلاص شوند.

توی مدرسه بودم و گرسنگی خودش را به گردنم آویزان کرده بود که زن فیلمی فرستاد از غذایی که داشت درست می‌کرد و حالا گرسنگی پاهایش را هم قلاب کرد دور کمرم. داشت خورشت ترشواش درست می‌کرد که این هم غذایی شمالی است. سبزی مخصوصش را از همان خطه‌ی خوشمزه و از طریق یکی از اقوام تهیه می‌کنیم و این غذا ترکیبی است از این سبزی و مرغ و کمی مخلفات دیگر. از مدرسه قوامی را تخت گاز تازاندم تا خانه. زن توی ساخت این غذا‌‌ها خبره شده و نمی‌شود پای سفره‌اش مقاومتی نشان داد و زود پرچم سفید را بالا می‌برم. همراه غذا به پیشنهاد زن برنامه‌ی شام ایرانی را تماشا کردیم. بد نبود به طور کلی دیدن آشپزی لذت بخش است. قرار است پنجشنبه از طرف اداره ما را ببرند به بازدید منطقه‌ای تاریخی و گفتم زن هم بیاید و بسیار خوشحال شد.
شبِ فرد بود و رفتم به زورخانه. کمی توی شنا مقاومت بیشتری نشان دادم. به قول آن میان‌دار کم کم قلق این ورزش دارد به دستم می‌آید. بعد از تمام شدن ورزش و دعا میان‌دار رو به مرشد گفت "رخصت" مرشد گفت: "از حق فرصت". بعد میان‌دار رفت وسط گود و گفت: پهلوان باید بیشتر از بدنش حواسش به زبانش باشد تا علاوه بر بازو قلبش قوت بگیرد. بعد هم بوسه‌ای به زمین زد و از گود خارج شد.‌ وقتی از گود خارج می‌شوند همانجا به ردیف می‌ایستند و به نفرات بعدی که خارج می‌شوند دست می‌دهند و خسته نباشید می‌گویند تا نفر آخر که از همه کم سابقه‌تر است و آن پادشاه است. یعنی از گود که خارج می‌شوم حدود ۳۰ نفر ردیف ایستاده‌اند تا یکی یکی به من دست بدهند و خسته نباشید بگویند بعد بروند پی زندگی‌شان.

از آنجا رفتم تعمیرگاه و از آنجا که تصمیم گرفته‌ام دیگر کاری را دائما عقب نیاندازم دادم بلندگوهای آقای قوای را درست کردند و بعد از مدت‌ها سرفه و خس خس بالاخره صدایش صاف شد و به جان پادشاه دعای مخصوص کرد. سر راه برای زن کیم خریدم و شکلات نارگیلی تا دو ساعت تلخیِ تنهایی‌اش شیرین شود. آخر شب یکی دوتا کار دیگر که مدت‌ها بود روی زمین مانده بود انجام دادم‌. هم کد پستی خانه را پیدا کردم و هم توی بانکی که می‌خواستم حساب باز کردم. آخر شب باز خواستم سراغ کتاب بروم که دیدم زن نمی‌رود تنها بخوابد و دائم خودش را اذیت می‌کند تا نکند دو دقیقه توی اتاق تنها باشد. خلاصه تسلیم شدم و خیلی زود یعنی قبل از این که به ساعت سه‌ی بامداد برسیم رفتم برای خواب. هر چند باز هم طول کشید تا خوابم ببرد.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان