خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۲۲۰. دوازده

شنبه بیستم بهمن ۱۴۰۳، ۸:۴۸ ق.ظ

جمعه هم زود بیدار شدم حتی زودتر از پنجشنبه. قرار بود با زن برای خرید سیب زمینی و پیاز این جور چیز‌ها به جمعه بازار برویم. البته هنوز خواب بود و دست کم تا ساعت ۱۰ می‌خوابید. مثل دیروز اول ظرف‌های داخل سینک را درست و دقیق شستم‌. بعد دیدم گرسنگی مثل کودکی سه ساله که نیمه شب از خواب پریده و دنبال مادرش می‌گردد آمده داخل آشپزخانه. سعی کردم محلش نگذارم. چای دم کردم تا وقتی دم بکشد با دوش آبِ یخ به بدنم ورود به صبح را اعلام کردم. بیرون که آمدم گرسنگی چسبید به پایم و رهایم نمی‌کرد. پادشاه فرمانِ مراسم صبحانه داد. سینی بزرگ را روی اپن آشپزخانه گذاشتم‌. توی تابه یک نیمروی کم روغن درست کردم و بعد تحویل پیش دستیِ گل‌سرخی دادم تا قشنگش کند. خرما و چای را مثل دوتا بچه‌ی خوب کنار هم نشاندم. نان را توی فر داغ کردم و بغل دست پنیر گذاشتم. برای زن هم کیکی که دیشب پخته بود را کنار شکلات صبحانه‌ی مورد علاقه‌اش قرار دادم. زن بیدار شده بود و با هم صبحانه خوردیم. البته او نهایتا یکی دو لقمه می‌تواند بخورد اما مدت زمان خوردنمان یکسان است او یک لقمه را در همان مدتی می‌خورد که پادشاه نیمرو و پنیر و چای را تمام می‌کند.

رفتیم جمعه بازار. هواشناسی گفته بود قرار است برف و بوران شود اما هوا بسیار گرم بود. روی گوشی که نگاه کردم دمای هوا نزدیک به ۲۰ درجه بود و مجبور بودیم شیشه‌های آقای قوامی را باز کنیم. نمی‌دانم چطور قرار است به این سرعت که می‌گفتند آب و هوا تغییر کند. جمعه بازار طبق معمول شلوغ بود و به قول یکی: "سر سر را نمی‌شناخت". سیب زمینی و پیاز و گوجه خریدیم برای غذاهای زن. چوب دارچین و زنجبیل خشک خریدیم برای چایِ پادشاه. زن اول بازار متوقف شد و جوجه اردک‌ها و جوجه‌های دیگر را تماشا می‌کرد. گفتم اگر دوست داری یکی بخریم. گفت دلش جوجه اردک می‌خواهد اما جایی برای نگه‌داری نداریم. کمی با قوامی بیخودی توی خیابان‌های شهر گشتیم. هوا طوری بود که انگار بهار یکهو سرش را از پنجره‌ی زمستان آورده بود داخل. نزدیک ظهر بود. به زن پیشنهاد دادم برای ناهار ساندویچ بخوریم و بعد گشتیم دور شهر تا جایی پیدا کنیم. راستش خاطره‌ی خوبی از ساندویچ‌های گرم این شهر نداریم. این‌جا کمتر نان باگت پیدا می‌شود. بار اول که با شوق ساندویچ گرفتیم و دیدیم آن را توی نان سنگک پیچید و تحویلمان داد تمام تصوراتمان خراب شد‌. جالب است که خودشان نان باگت را نمی‌پسندند و بیشتر همین نان سنگک یا لواش را دوست دارند. می‌گویند آدم که با نان باگت سیر نمی‌شود. خلاصه این بار حواسمان را جمع کردیم و قبل از سفارش تاکید کردیم نان باگت می‌خواهیم. یک خوراک و یک همبرگر گرفتیم و برگشتیم به خانه. زن همراه غذا مجموعه‌ی شام ایرانی را تماشا کرد. راستش بسیار لوسند و کاملا مشخص است صرفا برای پول درآوردن نشسته‌اند آنجا و هیچ احساسی توی این جور مجموعه‌های جدید نیست. خدا را شکر همه هم یکجا خواننده شده‌اند هر کس به هر طریقی معروف است دوست دارد خوانندگی را هم تست کند. صدایشان در روحنواز بودن با صدای کشیده شدن چنگال کف بشقاب برابری می‌کند. بگذریم.

شب مشغول خواندن سووشون بودم و به این فکر کردم که اگر از روی این کتاب سریالی بسازند چقدر زیبا می‌شود و درست چند ساعت بعد جایی دیدم که سریالش در حال ساخت است. سریال "بامداد خمار" را هم قرار است بسازند امیدوارم این داستان‌های خاطره‌انگیز فارسی را حیف نکنند. زن امروز اولین قسمت از سریال "تاسیان" را هم تماشا کرد. به نظر سریالی است که برای آن هزینه کرده‌اند اما هر کار هم بکنند توی انی سریال‌ها خیلی چیز‌ها مصنوعی به نظر می‌آیند و خیلی موارد را نمی‌توانند درست نشان بدهد و همین ها مثل شیشه‌ی شکسته از کیسه‌ی داستان بیرون می‌زنند. مثلا کاباره‌ای را نشان می‌دهد و دختری سر مست که قرار است آنجا خوش باشد. دختر اداهایی در میاورد یعنی مثلا مشغول رقص است اما از طرفی نمی‌تواند برقصد، در نتیجه کارهایش ادایی می‌شود مانند تابه‌ی جهیزیه‌ی زن، کاملا نچسب. بسیار خوابم می‌آمد اما سخت تلاش کردم تا خودم را به اواخر شب برسانم و بعد از مدت‌ها از قبل از ساعت دوازده شب پادشاه خوابیده بود. حالا تا ببینم در آینده چه می‌شود‌.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان