خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۲۲۲. آلوچه

دوشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۳، ۱۱:۹ ق.ظ

بارانِ نرم روی گونه‌های صبحِ یکشنبه نشسته بود. نه آنقدر زیاد بود که فرار کند یا چترش را باز کند و نه آنقدر کم که به آن توجه نکند. آرام زیر آن قدم می‌زد و با خودش آهنگِ"پرتقالِ من" را زمزمه می‌کرد.

حدود ساعت هشت یک چشمم را باز کردم و با همان یک چشم سری به برنامه‌ی "شاد" زدم. خبری نبود. صرفا به تمام کلاس‌ها سلام کردم. باز هم خبری نشد. یک کلیپ از خلاصه تدریس برایشان ارسال کردم و گفتم تا آخر وقت هر کس تماشا کرد اطلاع بدهد تا برایشان نمره‌ای اضافه ثبت کنم. برای این که چشم دیگرم هم باز شود به آشپزخانه رفتم. زیر کتری را روشن کردم. دوتا تخم مرغ که به نظرم از بقیه سرحال‌تر بودند را انتخاب کردم و انداختم توی شیرجوش و گذاشتم آبپز شوند. همزمان توی قهوه جوش یک قاشق قهوه‌ی ترک اعلا ریختم و با آب سرد خوب هم زدم و بعد گذاشتمش روی حرارت کم. از طعم قهوه هیچ خوشم نمی‌آید و اصلا ریختِ زهرِمارش را هم نمی‌خواهم ببینم اما گاهی سر صبح نیاز به هوشیاری بیشتری دارم و به اجبار صدایش می‌کنم. خلاصه او هم که خوشحال بود سعی می‌کرد دلبری کند. درِ تراس آشپزخانه را باز کردم. عطر قهوه مثل جوانی خوشپوش با عطر باران که تازه آمده بود داخل می‌رقصید. تخم مرغ‌ها هم توی شیرجوش با ریتمِ شش و هشت لق لق لق می‌کردند. در اوج بزم بودیم و داشتم سینی دو نفره برای خودم و زن حاضر می‌کردم و خواستم ظرف‌ها را هم بشویم که زن دادش در آمد و گفت چقدر سر صدا می‌کنید نمی‌گذارید آدم بخوابد و پتویش را برداشت و رفت توی اتاق. ایرادی نداشت پادشاه به راحتی می‌تواند به قدرِ دو یا حتی سه نفر صبحانه بخورد، تازه حالا که دخترِ باران و پسرِ قهوه هم مهمان دربار بودند. توی سینی کنار تخم مرغ آب‌پز نان داغ، پنیر و عسل هم چیدم بعد هم فنجان قهوه را گذاشتم کنارشان. پادشاه تخم مرغ آبپز را با پنیر دوست دارد شما هم یک بار امتحان کنید. یعنی اول پنیر را روی نان داغ می‌کشید و بعد مقداری تخم مرغ آب‌پز روی آن بگذارید و میل کنید. قهوه با عسل کمی قابل تحمل تر است.

بعد از تمام شدن صبحانه دوباره سری به شاد زدم. چند نفری اعلام حضور کرده بودند. البرز را همراه دفتر نمره احضار کردم و چند نمره‌ی اضافه برای آن‌ها گذاشتم. زن حدود ساعت یازده بیدار شد و بعد کم کم شروع کرد به آشپزی امروز از قبل کلی ذوق داشت چون می‌خواست مرغ را به شیوه‌ی دیگری درست کند. توی مرغ رب انار و رب آلوچه اضافه کرده بود و طعمش بسیار خوب شده بود. پادشاه به سختی توانست سر سفره کمی جلوی خودش را بگیرد و اگرنه خود سفره را هم می‌خورد.

عصر هوا همچنان بارانی بود. زن گفت دوست دارد برویم بیرون. گفتم حاضر شود. چای توی ماگِ دردار ریختم و رفتیم بیرون. قوامی هم توی باران سرحال بود. رفتیم به یکی از شهر‌های کوچکِ اطراف که بسیار نزدیک است و یک مقبره‌ی مشهور دارد. مقبره و محیطش بسیار زیباست هر چند کلی حاشیه‌ی مذهبی و سیاسی دارد اما ما صرفا از فضای آن لذت بردیم. قبلا هم آنجا رفته بودیم. کمی زیر باران توی محیطش قدم زدیم بعد جلوی در، روی سکویی که داشت نشستیم و پادشاه برای خودش چای ریخت و برای اولین بار همراه یکی از شکلات‌های نارگیلی زن خورد‌. بسیار چسبید. درِ چوبی و بزرگ مقبره بسیار زیبا بود. روی آن نوشته بود که نذرِ یکی به نام همدانی بوده‌ است و سال ۱۳۳۷ ساخته شده. از بد حادثه هیچکداممان گوشی برنداشته بودیم تا عکس بگیریم واگرنه تصویر آن را در کانال نشانتان می‌دادم‌. حالا شاید از عکس‌های دفعه‌ی قبل که رفتیم چیزی باشد و اگر پیدا کردم می‌فرستم آنجا. خلاصه خوش گذشت. توی مسیر برگشت زن گفت به تاریخ قمری امروز تولدش حساب می‌شود و شیرینی می‌خواهد. پادشاه که این روز‌ها شیرینی نمی‌خورد اما رفتیم شیرینی فروشی کیک خیس شکلاتی و نارنجک خرید. بله برای بار هزارم توضیح می‌دهم که نان خامه‌ای که شما می‌گویید اشتباه است اسم آنها نارنجک است. خلاصه خوشحال شد و به خانه رفتیم. هر چند می‌گفت توی وبلاگ ننویس که شیرینی خریده‌ای ولی پادشاه گوشش به این حرف‌ها بدهکار نیست و می‌نویسد.

شب رفتم به زورخانه. سه نفر مرشد مهمان از جای دیگری آمده بودند و ظاهرا رسم است اگر مرشدی از جای دیگر می‌آید مرشد جای خودش را به آنها می‌دهد و آنها هم به نوبت پشت ضرب نشستند. تمرینِ بسیار پر شوری شد و پادشاه برای اولین بار شنا رفتن را تا آخرِ مرحله‌ی اولش کامل رفت و به قول میان‌دار قِلِق کار کم کم دارد دستش می‌آید. بعد هم به مناسبت اعیاد مذهبی شیرینی پخش کردند. پادشاه شیرینی را توی دستمال تمیز گذاشت و برای زن برد. زن این کار را بسیار دوست دارد و خوشحال شد. راستی دستور پخت کلوچه و کباب تابه‌ای را هم نوشته و برایتان توی کانال می‌گذارم. یکشنبه هم بارانی و خوش‌طعم تمام شد. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان