خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۲۲۳. ترامپ

سه شنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۳، ۱۲:۳۸ ب.ظ

دوشنبه برای فکر کردن مردم تعطیل بود. از مناسبات زیبای مملکتی که در آن زندگی می‌کنیم این است که در بزنگاه‌های مهم تعطیل می‌کنند تا مردم بتوانند فکر کنند ببینند تا حالا چه شده؟ چرا شده؟ و از این به بعد چه می‌شود؟ خوابِ پادشاه البته کار به این سوالات نداشت و صرفا مانندِ آش رشته توی برف چسبید.

امروز با زن قرار گذاشته بودیم هر کس برای خودش ناهار درست کند. راستش یک سری غذاها هست که زن زیاد دوست ندارد و توی لیستش نیست و پادشاه بسیار دوست دارد. گاهی اینطور قرار می‌گذاریم که پادشاه هر چه دلش می‌خواهد خودش درست کند و بخورد. ذهن پادشاه به یک بسته ی باقی مانده از بادمجان‌های سرخ شده تمایل داشت و کشک بادمجان غذایی بود که دوست داشتم بخورم. زن اما گفت برای خودش سیب زمینی سرخ می‌کند با تخم مرغ. ظهر که شد اول تابه و قابلمه را با اسکاچِ خنده‌داری که زن بافته بود و اسم آن را گذاشته بود "سبزک" شستم. بعد پیاز و سیر را کمی سرخ کردم، زرچوبه، نعنای آسیاب شده و کمی فلفل سیاه به آن اضافه کردم. چند روز پیش بود که برای زن تمام ادویه‌‌دان‌ هایش را پر کردم و اینطوری همه دم دست بودند برای هنرنمایی. رنگ نعنا که برگشت خواستم دستِ بادمجان را بگیرم و از فریزر بیاورمش وسط مجلس که متوجه شدم اصلا بادمجانی در کار نیست. آخرین بسته را زن چند وقت پیش تحویلِ خورشت قیمه داده بود و فراموش کرده بودیم. پادشاه فوری و بدون فوت وقت پلن بی را اجرا کرد. تابه را گذاشتم کنار تا نعنا سیاه نشود و از فریزر به جای بادمجان "کمه" در آوردم. کمه را قبلا توضیح داده‌ام چیزی بین کشک و ماست است. آن را با آبجوش حل کردم و بعد دوباره تابه را روی حرارت گذاشتم. خوب که جیغ و داد نعنا داغ و پیاز در آمد کمه را اضافه کردم به ‌آنها تا نهایتا بشود "کمه جوش" یا کال جوش یا اشکنه یا هر چیز دیگری که اسمش را می‌گذارید. بسیار هم دوستش دارم. نان توی کاسه تلیت کردم و آنها را رویش ریختم. زن هم سیب زمین و تخم مرغش حاضر شده بود. در مجموع بسیار چسبید.‌

عصر فیلم "نخستین انسان" را تماشا کردم. در مورد ماجرای سفر به ماه بود و این که چطور نهایتا توانسته‌اند این ماموریت را انجام بدهند. از کودکی بسیار به فضا و فیلم‌ها یا کتاب‌هایی که در این رابطه بود علاقه داشتم. مثلا همین ماجرای سفر به ماه توسط نیل آرمسترانگ را وقتی بسیار کوچک بودم توی کتابی خواندم. همیشه به تنهاییِ یک انسان توی فضا فکر می‌کنم. تنهایی توی یک سیاهیِ مطلق و بدون انتها. چند فیلم دیگر هم در این رابطه دیده‌ام که اگر دوست داشتید تماشا کنید. فیلمهای: "جاذبه"، "مریخی"، "۲۰۰۱، ادیسه فضایی"، "میان‌ستاره‌ای". البته تمام این فیلم‌ها از این فیلم نخستین انسان قشنگتر بودند اما این فیلم هم بد نبود مخصوصا موسیقی متنش را بسیار دوست داشتم که بعد برایتان می‌گذارم توی کانال. در آینده‌ی نزدیک یک فهرست از فیلم‌های محبوب پادشاه هم اینجا می‌گذارم تا تماشا کنید و به جان شاه مملکت دعا کنید.

عصر چای برای خودم دم کردم با پوست پرتقال خشک شده. پادشاه کلی شیشه دارد که توی هر کدام چیزی هست برای اضافه کردن به چای؛ لیموی‌خشک، بهارنارنج، چوب دارچین، زنجبیل، هل، گل محمدی، آویشن، پوست لبو، زرشک کوهی و غیره. بعد با چای دم کشیده نشستم کنار دست سه‌تارِ عزیز. بخش سوم قطعه شهرآشوب کامل شد و ضبطش کردم. هنوز دو بخس دیگر از آن مانده که باید کم کم آن‌ها را هم میزان به میزان جلو ببرم.

آخر شب نمی‌دانم از کجا ولی فکر مثل سیل ریخت توی دامن پادشاه. فکرها با خودشان سکوت و خواب آوردند و پادشاه تصمیم گرفت خیلی زود تسلیم خواب بشود و به چیزی فکر نکند. زود و عمیق خوابم برد و خواب دیدم آقای ترامپ آمده جمعه بازار و نمی‌داند از کدام طرف خارج شود.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان