خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۲۲۴. زاگرس

چهارشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۳، ۱۲:۷ ب.ظ

صبح سه شنبه به جای صبحانه نشستم بر سر "سووشون" تا تمامش کنم. دیدم زن لای کتاب کاغذی گذاشته و نوشته حواسم باشد در این روزگار سخت کنارم هست، یادداشتش به دلم نشست. ما گاهی شبانه برای هم یاد داشت می‌گذاریم. زن می‌گذارد لای کتابی که می‌داند صبح بازش می‌کنم و من می‌گذارم زیر آهنربا روی یخچال. خلاصه یادداشت را گذاشتم توی "صندوقچه‌ی حالِ‌خوش" و برگشتم تا به حساب سووشون و خانم دانشور برسم.

از اینجا به بعد ممکن است کمی ماجرایش لو برود پس اگر قرار است این کتاب را بخوانید تا آخر این پاراگراف را نخوانده بگذارید، هر چند لو رفتن داستان ربطی به جذابیت این کتاب ندارد و اصلا شروعش که می‌کنید می‌دانید قرار است سر چه کسی چه بلایی بیاید. خلاصه کتاب تمام شد. به هر حال. راستش کتاب در نقطه‌ی اوجش می‌توانست تراژدی بیشتری داشته باشد یا حماسی‌تر باشد. برای من که مرگِ "گالان اوجا" و "آتمیش اوجا" را در کتاب "آتش بدون دود" آقای ابراهیمی خوانده بودم، یا مرگِ "گل محمد" و برادرش "بیگ محمد" را در "کلیدر" آقای دولت آبادی درک کرده بودم، مرگِ بی‌هوای یوسف خیلی ساده بود. حتی در انتها هم به حماسه‌ منتهی نشد. اما شاید چیزی که در این کتاب زیبا بود روایت زنانه‌اش از شجاعت بود. این که زنی از ترس به شجاعت می‌رسد. شخصیت زری از ابتدای ماجرا به خاطر ترسی که در دلش دارد دائما در حال از دست دادن است. به صورت استعاره همان طور که دائما نذر می‌برد به دارالمجانین و زندان، در پایان ماجرا بعد از گذشتن از جنون، از زندان ترس رها می‌شود. اما نهایتا واقع گرایی خانم دانشور اجازه نمی‌دهد حماسه‌ای عجیب و غریب و خارج از قاعده تولید شود و پایان داستان بسیار آرام است، مثلِ خودِ زری.

راستی به یک شعر هم وسط داستان اشاره شده بود که خیلی به دلم نشست. جایی که زری که هنوز سن و سالی ندارد برای اولین بار یوسف را می‌بیند و بینشان این بیت رو بدل می‌شود:

"دیده‌ای خواهم که باشد شَه شناس
تا شناسد شاه را در هر لباس"

زری آنجا دلش می‌خواهد بگوید من شناختمت. ولی حرفش را می‌خورد و چند سال بعد یوسف می‌آید به خواستگاری او.

این وسط یک حکایت از قول یکی از شخصیت‌های داستان نقل شد که برایم جالب بود. گفته بود: فردی بچه‌دار نمی‌شده و رفته پیش پیری تا او را تبرک کند، پیر گفته باید به قدر چهل روزه بگیری و روز چهلم بروی سر فلان کوه و آنجا در آب خودت را بشویی، فقط حواست باشد به هر چه خواستی فکر کن اما به "میمون" نباید فکر کنی. زنِ بیچاره چندین بار چهل روز روزه داری کرده اما هر بار به کوه که می‌رسیده نمی‌توانسته به میمون فکر نکند. بعد رفته پیش آن پیر و گفته این نسخه که پیچیده‌ای به درد عمه‌ات می‌خورد مرد حسابی تو اگر اسم میمون را نمی‌آوردی من صد سال سیاه هم به میمون فکر نمی‌کردم اما حالا مگر می‌شود به میمون فکر نکرد. گاهی واقعا همینطور است مثلا توی این فضای مجازی بیصاحب که می‌چرخی یکهو می‌بینی نوشته اگر فلانتان بهمان است شما دچار بیماری کوفت هستنید و بعد دیگر آدم دائم فکر می‌کند نکند واقعا دچار بیماری کوفت است؟ یا مثلا می‌نویسند اگر خردادی هستید فلان جور می‌نشینید و هی حواست را جمع میکنی ببینی آنطور می‌نشینی یا خیر. این هم از ایراد های مغزِ طفلیِ ماست که زود گول می‌خورد.

حالا که سووشون تمام شد باید باز بروم و با لذت بنشینم پای کتابخانه‌ام و دوباره بین کلی عناوین جذاب ببینم کدام راهشان را به دلم باز می‌کنند. مثل کسی که گرسنه است و از غذا صحبت می‌کند از همین حالا دهان ذهنم آب افتاده. بعد عکس کتابخانه‌ام را توی کانال برایتان می‌گذارم تا دهان ذهن شما هم آب بیفتد. یک جعبه‌ی کوچک هم کنار کتابخانه دارم که توی آن یک ماژیک فسفری دارم که شما ادایی‌ها به آن می‌گویید هایلایتر، چند تا کارت کتابفروشی دارم که می‌گذارمشان لای کتاب تا صفحه را گم نکنم و شما ادایی‌ها به جای آن کلی پول می‌دهید تا بوکمارک بخرید. به غیر از این‌ها توی جعبه زاگرس هم هست که مداد رسم باوفای پادشاه است و نزدیک ۱۸ سال است که دارمش، برادر بزرگ البزر حساب می‌شود. در نهایت مُهرِ اسم و فامیل پادشاه هم آنجاست و وقتی کتابی می‌خوانم اولش و وسطش را مهر می‌زنم تا نشان پادشاه بماند روی کتاب.

خلاصه این هم از جمله مختصات پادشاه است. ظهر زن پلو لوبیا درست کرده بود و همراهش برنامه‌ی "اکنون" را تماشا کردیم. با مصطفی مستور، نویسنده‌ی مشهور صحبت می‌کرد. چقدر این مرد لطیف بود و عمیق. چقدر حرف‌هایی زد که به کارم می‌آمد هر چند یکی دوتا از نوشته‌هایش را خوانده‌ام و سلیقه‌ام نبوده اما شخصیتش شخصیت خاص و درستی بود. بدون ادا، بدون ادعا. شوقِ نوشتن را توی دلم قلقلک داد. چند کتاب و داستان خوب هم معرفی کرد که یک جا یادداشت کردم تا بعد بروم سراغشان. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان