۵۳۸. کاردک
صبح زود بیدار شدم. کمی کنار بخاری ایستادم و بعد تصمیم گرفتم روز را شروع کنم. باید برای اولین روز مراقبت امتحانی به یکی از مدارس میرفتم. خیلی ها خیال میکردند یکشنبه هم تعطیل میشود اما نشد و حالا باید بیایند و امتحان بدهند. هنوز خیلی برای راه افتادن زود بود و کمی با کارگزاران دربار به گردش در فضای مجازی رفتیم. هیچ خبری نبود جز همان چیز های تکراری. ساعت از هفتو نیم گذشته بود که راه افتادم امتحانشان هشت شروع میشد. بیرون که رفتم دیدم شیشهی جلوی آقای قوامی کاملا یخ زده و اصلا با دستمال هم پاک نمیشد. خوشبختانه و به لطف درایت های شاهانه یک کاردک دم دست بود و با همان یخ ها را از روی شیشه جمع کردم. کار لذت بخشی بود. لایهی نازک یک مثل یک ورق بستنی با کاردک لوله میشد و کنار میرفت و کم کم تمام شیشه تمیز شد. آفتاب از پشت ابر درآمده بود و در مسیر یخها در حال آب شدن بودند.
امتحان سر ساعت شروع شد. در این مدرسه همیشه برای امتحانات نمازخانه را صندلی میچینند و به همین خاطر نهایتا چهار یا پنج مراقب کافی است اما نزدیک ده نفر بودیم و خیلیها رسما بیکار فقط نشسته بودیم تا وقت بگذرد. امتحانِ فنی داشتند در مورد رشتههای خودشان مثل عمران و تاسیسات و خودرو. سوالاتشان را نگاهی انداختم. بسیار ساده بود. مثلا سوال این بود که ملات در سنگ کاری چه نقشی دارد؟ بعد در گزینهها اینطور بود؛ برای تزیین سنگ، برای تزیین دیوار، برای ارزان تمام شدن کار، برای چسباندن سنگ ها به هم. دبیران این مدارس فنی معمولا سوالات ساده میدهند تا دانشآموزان هر طور هست نمرهای بگیرند ولی با این همه خیلی ها قبول نمیشوند. یکی از دبیران میگفت سوالات در سطحی است که اگر یکی را از توی کوچه بگیریم و بیاوریم سر جلسه قطعا قبول میشود.
امتحانات حدود ساعت یک تمام شد. در مسیر برگشتن یادم آمد که تابستان وقتی از جلوی یک مغازه در شهر خودمان رد میشدم از یک روسری خوشم آمد و برای زن خریدم ولی به او ندادم تا یک وقتی به مناسبتی بدهم. سپرده بودمش به آقای قوامی. شب یلدا بود و خوب بود به همین مناسبت آن را به زن میدادم. توی مسیر یک پاکت کادو کوچک گرفتم و چند تا از شکلاتهای طلایی که زن دوست دارد. روسری را گذاشتم توی پاکت و شکلاتها را هم روی آن گذاشتم. دوباره سپردمشان به آقای قوامی تا سر شب که زن سفره یلدایش را چید به او بدهم. زن برای ناهار مرغ درست کرده بود. ولی پادشاه زیاد نخورد و به فکر خوراکیهای شب بود. عصر کمی خوابیدم تا برای شب جان داشته باشم. زن لبو درست کرده بود. ژله انار درست کرده بود و دو جور دستر یکی با موز و یکی با انار. شیرینی و آجیل و همه چیزهای دیگر را هم کم کم در ظرفهای ادایی که خودش دوست دارد ریخت و گذاشت روی سفره. وقتی همه چیز حاضر شد پادشاه هم رفت و پاکت کادو را از آقای قوامی تحویل گرفت و به زن داد. زن خیلی خوشحال شد. یک عالم چیزی خوردیم و پادشاه هم سنت شکنی کرد و هم شیرینی خورد و هم شکلات.
قدیمتر ها تلوزیون در این جور شبها دیدنی بود با مجریهای درست حسابی و مهمانان خوب ولی دیگر جوری شده که تلوزیون خاموش که باشد آدم احساس بهتری پیدا میکند. پادشاه آخر آخر شب وقتی که زن دیگر خسته بود یکی دوتا از فیلمهای خودش را نشان کرد تا تماشا کند. اولین فیلمی که دیدم فیلمی بود به اسم "قد دراز". یک فیلم روسی و سرد با رنگهای گرم و داستانی عجیب. پر از سکوتهای طولانی و نگاههای عمیق. دومین فیلم فیلمی بود به اسم "سگباز" یا مرد سگی یا همچین چیزی که یک فیلم ایتالیایی بود از سال ۲۰۱۸. بسیار فیلم خوبی بود و لحظاتی داشت که پادشاه چند بار برگرداند و مجدد نگاه کرد. البته هر دو این فیلمها را اگر خواستید تماشا کنید باید تنها ببینید و بچه یا خانواده اطرافتان نباشد. به طور کلی فیلمهای خوب جشنوارهای را نمیشود توی جمع دید. بگذریم. پادشاه نزدیک به ساعت چهار صبح بود که خوابید. حالا تا ببینم چه میشود.